ملحق شد . و سلطان خليل در صحراى مرند نزول فرمود و كتابتى مغرور به نزد برادر نوشت . و در صحراى مرند هردو لشكر به هم رسيدند و صفآرايى كرده ، سلطان يعقوب ، سليمان بيگ تمر و بهرام بيگ بيرامى « 1 » و اسكندر بيگ و محمود بيگ را با جمعى ديگر در برانغار تعيين نمود . و بايندر بيگ و حسن آقاى چلبى اغلان و يوسف بيگ تواچى و مقصود بيگ را سردار جوانغار ساخت ، و عمر بيگ چاكر و يوسف بيگ و خورشيد بيگ و مقصود بيگ را به هراولى مقرر گردانيد . [ 635 ب ]
و سلطان خليل نيز صفها مرتب ساخت . و روز اول چون نصف روز گذشته بود ، جنگ شد . روز ديگر سلطان خليل ، عثمان بيگ ميرانشاهى و صوفى خليل و شاه على بيگ برناك را هراول ساخت . و ايشان با جمعى جنگ عظيم كردند . و يوسف بيگ بايندر و على ميرزا بكمان و اولاد محمود بيگ بن شبلى بيگ ، برانغار يعقوب بيگ را انهزام دادند . و سليمان بيگ و بهرام بيگ گرفتار شده مقدمهء ايشان را به زير علم سلطان خليل آوردند . و عثمان ميرانشاهى كه هراول سلطان خليل بود ، حملههاى مردانه كرده مقدمهء يعقوب بيگ را از پيش برداشت و تا اردوى يعقوب بيگ آمد و در خانهء بايندر بيگ نزول نمود و به گمان فتح ، جبا از تن درآورده به سلام مادر يعقوب بيگ رفت .
و سلطان خليل چون اكثر لشكر يعقوب بيگ را متفرق يافت ، به خاطر جمع متوجه قلب او شد . و چون نزديك رسيد و لشكر يعقوب بيگ را به حال خود ديد ، ناچار حمله آورد و در ميان لشكر درآمد و از اطراف و جوانب لشكر جمع شده او را در ميان گرفتند . و بايندر بيگ جمعى را كه به كمك سلطان مىآمدند ، بازداشت .
و سلطان خليل به نفس خود جنگهاى مردانه كرد و آخر اولاد شيخعلى بيگ مهردار و مير آخور و فرزندانش سلطان خليل را بر بالاى اسب پارهپاره كردند . يعقوب بيگ از قتل برادر آگاه شده به موضع قتلش آمد و اظهار تأسف نمود و جسدش را به تبريز فرستاد كه در پهلوى پدر دفن كردند . و روز ديگر امراى سلطان خليل به ملازمت يعقوب بيگ آمدند و احسان يافتند . و يعقوب بيگ كوچبركوچ به تبريز آمد و مهمار بيگ الپاؤت و قراملك تواچى را به قتل آورد . و عثمان بيگ ميرانشاهى چند روز مختفى بود . آخر به امان نزد سلطان آمد . و ميرزا على ، پسر سلطان خليل كه در سهند بود ، با مادر و جميع متعلقان پدر متوجه عراق شد . و در راه دچار حاجى بيگ بن شيخ حسن كه پسر عم حسن بيگ است و به كوسه حاجى « 2 » مشهور است ، شد ؛ چه ، بعد از آنكه كوسه حاجى در جنگ روم شجاعت بسيار به ظهور آورده
هامش
( 1 ) . م : سرامى .
( 2 ) . م : كوشه حاجى .