و بهلول را هشت پسر بود : بايزيد كه به وقت پدر كشته شد ؛ جمال خان كه او نيز به وقت پدر فوت شد ؛ باريك و سكندر و علاء الدين و فتح خان و حسن خان و موسى خان . و بعد از فوت بهلول امرا جمع شده قرعهء مشورت در ميان انداختند . اكثر به سلطنت باريك مايل بودند . در اين وقت مادر سكندر ، رانها « 1 » نام كه دختر زرگرى بود و در آن سفر همراه بهلول بود ، از عقب پرده با امرا گفت كه « پسر من لياقت سلطنت دارد و با شما نيكو سلوك خواهد كرد . »
عيسى خان كه پسر عم بهلول بود ، او را دشنام داده گفت كه « زرگرزاده لياقت سلطنت ندارد . » خانخانان حرملى كه به غايت قوى بود گفت كه « هنوز از فوت بهلول يك روز نگذشته است . به زن او و پسر او دشنام دادن چه لايق است ؟ » عيسى گفت كه « تو نوكرى بيش نيستى . در ميان خويشان دخل مكن . » خانخانان در غضب شده گفت كه « من نوكر سلطان سكندرم . » و از مجلس برخاسته با اكثر امرا كه با او متفق بودند ، به حوالى كول جلالى آمد و سكندر را كه نظام خان [ لقب ] داشت ، طلبيده بر خود حاكم گردانيدند و بر سر عيسى خان رفته او را در قلعهء بينانى « 2 » گرفتند . سلطان سكندر گناه او را عفو فرموده او را نوازش كرد .
و باريك « 3 » بعد از فوت پدر به اتفاق كالا بهار و ديگر امرا به جنگ سكندر روان شدند . و به وقت آنكه لشكرها بر يكديگر رسيدند ، كالا بهار و ديگر امرا بر قلب سكندر حمله آورد و در ميان فوج گرفتار شد و او را نزد سكندر آوردند . سلطان سكندر او را نوازش كرده و گفت كه « تو به جاى پدر منى . اكنون مىخواهم كه من را به فرزندى قبول كنى . » كالا بهار به غايت خجل شده گفت كه « در برابر اين احسان بجز جان چيزى در دست نيست . اكنون اسبى مرحمت شود كه آنچه مراسم جان سپارى است ، به تقدم آورم . »
و سلطان سكندر او را سوار ساخته ، به اتّفاق بر باريك حمله بردند و او را شكست دادند . و به وقت گريختن باريك گرفتار شد . سكندر او را در كمال اعزاز به خانهء خود درآورد و امرا را طلب نموده گفت كه « ما هردو برادريم . در باب ملك آنچه مصلحت باشد ، به فعل آورده شود . » بعد از مشورت بسيار قرار يافت كه « چون سلطان حسين شرقى - كه وارث ملك جونپور است - در بهار صاحب لشكر است ، و ضبط جونپور بىسردارى صاحب وجود به غايت مشكل است ، باريك [ 633 الف ] بار ديگر حاكم جونپور باشد . » و سكندر برادر را به اعزاز هرچه تمامتر به جونپور فرستاد .
و باريك چون به مستقر حكومت خود رفت ، در مقام انتقام شد . لشكر جمع آورد و آغاز مخالفت نمود . و بار ديگر سكندر بر سر او رفته در سى كروهى جونپور جنگ كردند . باريك
هامش
( 1 ) . م : دانها .
( 2 ) . ق : بىنقطه .
( 3 ) . ق : تاريك .