تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ الفي ( فارسى ) — صفحة 5447

مساهمون:

ص٥٤٤٧
شيبك در نواحى خواجه ديدار با سه چهار هزار كس نشسته است ، ايلغار نموده در سمرقند به دزدى درمىبايد آمد . و مردم سمرقند كه ملك موروثى است اگر مدد نكنند ، دشمنى نخواهند كرد . بعد از آنكه شهر به تصرف درآمد ، آنچه ارادهء اللّه به آن تعلق گرفته باشد ، به فعل خواهد آمد . و به اين نيت سوار شده به يورت خان آمد و آن شب معلوم شد كه مردم شهر خبر يافته‌اند ، لاجرم مراجعت نموده به جاى خود رفت . و در اين ايام آن حضرت خوابى كه مشعر بر فتح بود ديده به خاطر جمع بار ديگر به ايلغار متوجه سمرقند شد . و نصفى از شب گذشته بود كه به سر پل مغاك رسيد و هشتاد كس را پيشتر فرستاد كه از غار عاشقان به نردبان بر فصيل برآيند . و آن جماعت بلند همت به موجب حكم از همانجا به قلعه درآمدند و به دروازهء فيروزه رسيدند و فاضل ترخان را كه ضابط دروازه بود ، با چند نوكر به قتل آوردند و قفل دروازه را گشودند . و مقارن فتح الباب ، آن حضرت رسيده به شهر درآمد و از مردم كوچه و بازار هركس بيدار بود ، رسم دعاگويى به تقديم رسانيدند . و بعد از اندك زمانى كه مردم شهر تمام آگاه شد [ ند ] اوزبكان را هرجا يافتند ، به قتل آوردند . و خان وفا ميرزا از خانهء خواجه يحيى گريخته بيرون رفت و شيبانى خان را آگاه ساخت . و او به ايلغار با صد و پنجاه كس صباح به دروازهء اصلى رسيد و دانست كه كارى نمىتواند ساخت . همان لحظه مراجعت نمود . و اكابر و اعيان سمرقند به سعادت ملاقات سرافراز شدند [ 630 ب ] و مراسم تهنيت به جاى آوردند . و در واقعات مرقّع قلم خجسته رقم آن حضرت در اين موضع شده است كه : « سلطان حسين ميرزا ، هرى را به همين طريق در غفلت گرفته بود . اما نزد ارباب انصاف ميان اين فتح و آن ، فرق بسيار است . اول آنكه سلطان حسين ميرزا جنگ بسيار ديده بود و تجربهء بسيار حاصل نموده ؛ دويم آنكه غنيم او يادگار محمد ميرزا جوانى هفده هجده سالهء بىتجربهء خردسالى بود ؛ سيم آنكه او را مير على ميرآخور كه در ميان غنيم بود و بر جميع كيفيات مطلع ، طلب نموده آورد ؛ چهارم آنكه غنيم او در قلعه نبود و در باغ زاغان به نوعى مشغول شراب خوردن بودند كه آن شب سه كس بر در باغ بودند و ايشان نيز مثل يادگار محمد ميرزا مست بودند ؛ پنجم آنكه اول مرتبه كه ايلغار نمود ، ايشان را غافل يافته فتح كرد ، و من در گرفتن سمرقند نوزده ساله بودم و جنگ بسيار نديده بودم و تجربه كمتر داشتم و غنيم من مثل شيبانى خان مردى سالخوردهء پرتجربهء كارآزموده شخصى بود . و از سمرقند كس به طلب من نيامده بود ، اگرچه خاطر ايشان مايل به من بود ، اما از ترس شيبانى خان كه را زهرهء اظهار بود ؟ و مخالف من در قلعه بود ، قلعه را گرفته غنيم را گريزانيده‌ام . و مرتبهء اول كه ايلغار نموده شد ،