و خبر رسيد كه لشكر مغول از توجه پادشاه آگاه شده به ولايت خود مراجعت نمودند . و تنبل چون از آمدن لشكر مغول به كمك او و محاصره نمودن كاشان مطلع شد ، به ايلغار متوجه آن حضرت شد . اما قبل از رسيدن آن لشكر مراجعت نموده بود و به لشكر پادشاه رسيده غافل نزديك لشكرگاه آن حضرت رسيد ، و متحير شد . و آن حضرت اراده فرموده كه در لحظه به قصد او سوار شود . امرا مصلحت نديدند كه « تعجيل خوب نيست . امروز حقيقت لشكر او معلوم كرده صباح جنگ كنيم . »
و تنبل چون شب آمد ، سر خود گرفته تمام شب راه رفت و خود را به قلعهء ارجيان رسانيد .
و پادشاه صباح به يك فرسخى قلعه نزول فرمود . و سى چهل روز در همين منزل توقف فرمود . و در اين ايام قنبر على دو سه مرتبه رنجيدهخاطر عزيمت جدا شدن نمود و آن حضرت به نفس نفيس سوار شده او را بازداشت . و سيد يوسف كلانتر مردم . . . « 1 » به تنبل متفق شده و او را به قلعه بسحاران درآورد . و جمعى از امراى آن حضرت به دروازهء بسحاران تاخته آنچه نهايت شجاعت بود ، به تقديم رسانيدند . و ميرزا جهانگير و تنبل نيز آمده در پاى قلعه فرود آمدند . و بعد از سه چهار روز ، على دوست و قنبر على كه از امراى ديگر آن حضرت به لشكر و يراق افزون بودند و دل و زبان ايشان موافق نبود ، سخن صلح در ميان انداختند .
و آن حضرت مطلقا به صلح راضى نبود ، اما بالضروره قبول كرد . و مقرر شد كه از آب خجند تا اخسى به ميرزا جهانگير خان متعلق باشد و ولايت اندجان و توابع و اوزكند به ديوان پادشاه تعلق گيرد . و بعد از قرار مهمات به اتفاق لشكر به سمرقند كشيد . و بعد از تسخير سمرقند و ماوراء النهر ، نيز پادشاهى فرغانه به ميرزا جهانگير مسلم باشد . و بعد از عهد و پيمان ميرزا جهانگير و تنبل به ملازمت آن حضرت آمده نوازش يافتند و گرفتاران طرفين آزاد شدند و هردو لشكر به مقام خود رفتند .
و على دوست [ 630 الف ] در اندجان بدسلوكى از حد بيرون برده با جمعى كه به آن حضرت وفادارىها كرده بودند ، بدمعاشى مىكرد . از آن جمله مير خليفه را اخراج كرد و ابراهيم سارو درويش لاغرى را مصادره كرد . و محمد دوست ، پسر عبيد دوست ، به دستور پادشاهان سلوك نمودن آغاز نمود . و پادشاه به واسطهء قرب جوار دشمن بالضروره تحمل مىكرد .
در اين اثنا ، سلطانعلى ميرزا كه در سمرقند حاكم بود ، با محمد مزيد ترخان كه از امراى معتبر بود ، در مقام غدر شد و او مطلع شده بگريخت و چنان كه گذشت به خان ميرزا ملحق شده
هامش
( 1 ) . يك كلمه ناخواناست .