تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ الفي ( فارسى ) — صفحة 5446

مساهمون:

ص٥٤٤٦
به اتفاق مغولان - چنان كه گذشت - متوجه سمرقند شدند و شكست يافتند . و قاصدان محمد مزيد ترخان نزد حضرت پادشاه آمده اظهار اتفاق بر فتح سمرقند نمودند . و آن حضرت فرصت غنيمت دانسته متوجه آن طرف شد . و در راه نيز خبر رسيد كه شيبك خان محمد ، باقر ترخان را كه حاكم بخارا بود ، در نواحى قلعهء و نوبتى شكست داد و در يورت خان محمد ترخان به اردوى حضرت فردوس مكانى ملحق شد . و خليل ، برادر تنبل در اين وقت خلاف عهد كرد و قلعهء اوش را به حيله متصرف شد . و قنبر على را كه در ولايت خود بود و عزيمت اجيّن داشت ، تنبل را به حيله به دست آورده محبوس ساخت . و او از بند پياده گريخته ، به صد هزار مشقت به اردوى پادشاه ملحق شد . و آن حضرت در باب تسخير سمرقند با امرا مشورت نموده ، كس نزد خواجه يحيى فرستادند . و او قبول كرد كه چون آن حضرت به ظاهر قلعه رسد ، حصار را تسليم نمايد . و سلطان احمد دولداى از اردوى ظفر قرين گريخته به سمرقند رفت و مردم را از مواضعهء خواجه يحيى آگاه ساخت و آن تدبير موافق تدبير نيامد . در اين ايام اكثر امرا با على دوست بد شده مزاج پادشاه را از او منحرف گردانيدند . و از او نيز اعمال نالايق سر زده بود . لاجرم آن حضرت او را رخصت فرمود ، و او نزد تنبل رفته مقرب شد . و آنجا بعد از مدتى فوت شد . و خبر از جانب بخارا رسيد كه شيبك خان آن مملكت را مسخر كرد و متوجه سمرقند شد . و پادشاه به تعجيل به كش رفت ؛ چه ، ايل و عيال مردمى كه به ملازمت آن حضرت از سمرقند آمده بودند ، دركش بودند . و بعد از وصول به كش خبر رسيد « 1 » كه سلطانعلى ميرزا به تحريك مادرشوهر طلب سمرقند را به شيبك خان داد و آن حضرت از كش به جانب حصار توجه نمود . و در چغانيان محمد مزيد ترخان و امراى سمرقند از آن حضرت جدا شده نزد خسرو شاه رفتند . و آن حضرت در بحر تحير افتاد و متوكلانه كوچ كرده از حدود مملكت خسرو شاه عبور فرمود . و قوچ بيگ از آن حضرت جدا شده به حصار گريخت و به مشقت بسيار اردوى پادشاه به بار ييلاق آمد . و به واسطهء تنگى راه‌ها اسب و شتر بسيار ضايع شد . و دو شب ، چهل كس از نيك و بد آن حضرت باقى ماندند . و آن حضرت قرعهء مشورت در ميان انداخت و قرار يافت كه چون شيبانى خان سمرقند را در اين نزديكى گرفته است و مردم آنجا هنوز دل نهاد اطاعت اوزبكان نشده‌اند و در سمرقند خان وفا ميرزا با پانصد ششصد كس مىباشد و
هامش
( 1 ) . م : بعد از وصول خبر به كش رسيد .