قصّه [ اى ] روى نمايد ، در يك شبانهروز ، سه ماه راه خبردار مىشوند . « 1 » و كىدىفو ، خانوارى چند را گويند كه در نواحى اين گنبدها ساكن باشند و چون امراى سانح شود ، نخست آتش كنند و بعد از آن تفصيل در كاغذى نوشته به ايشان دهند و ايشان در لحظه به كىدىفو رسانيده دستبهدست به پاى تخت رسانند .
و از سكجو تا قمجو كه شهرى است بزرگتر از سكجو نه يام و در هر يام چهارصد و پنجاه اسب و درازگوش يرغه « 2 » براى ايلچيان مىآورند و پنجاه شصت عرّابه كه آنها را پسران مىكشيدند و هر اسب و درازگوش را نه پسرى محافظت مىنمود و اسبان تازى و لجام و قمچى « 3 » مىآوردند . و مجموع اين پسران خوش شكل بودند و مرواريدهاى دروغى در گوش و موىها بر سر نهاده تا يام ديگر به تعصب مىدويدند و در هر يامى گوسفند و غاز و مرغ و برنج و آرد و ساير ما يحتاج ايلچيان آماده بود . و در شهر ايلچيان را طوى مىدهند . و ديوانخانه را دوسون گويند و در هر دوسون كه طوى باشد ، اول در پيش گورگا و به طرف تختگاه پادشاه تختى نهند و پرده [ اى ] آويخته و شخصى پهلوى تخت ايستاده و نمد بزرگ گسترانيده امرا و ايلچيان بالاى آن نمد و باقى مردم پس پشت ايشان صفبهصف به طريق صفوف مسلمانان ، به وقت نمازها ، ايستاده باشند و شخصى كه در پهلوى تخت ايستاده بود ، سه مرتبه به آواز بلند و به زبان ختاى سخن گفت و مجموع مردم به سجده رفتند و سه مرتبه سجده كرده به سر طعام آمدند .
و در دوازدهم رمضان ايلچيان را در قمجو طوى دادند . و ايشان روزه بودند و از ايشان درخواست كردند كه طوى پادشاه است و شما را عزيز كرده است . خوردنى خوريد . ايشان در جواب گفتند كه در دين ما جايز نيست . و حاكم ايشان را معذور داشته خوردنى به خانهء ايشان فرستاده .
و در قمجو بتخانه [ اى ] بود ، پانصد گز در پانصد گز و در ميان آن بتى خوابيده پنجاه قدم طول آن و نه قدم درازى كف پاى او و بيست و يك گز دور سر او . و بتان بستار خرد و بزرگ به قدر آدمى و صورت خرد و بزرگ بسيار بود . و به غايت متحرّك و خوب تراشيده بودند از سنگ و چوب . و بر ديوارهاى بتخانه صورتگرىهاى خوب كرده بودند . و بت بزرگ مطلّا بود . فوجفوج نزد او آمده سجده كرده مىرفتند و بر گرد آن عمارت به طريق خانههاى
هامش
( 1 ) . زبدة التواريخ : « اگر قضيهيى واقع شد ، مثل لشكرى بيگانه از آنجا كه سرحد است ، فى الحال آتش كنند و آن قرغوى ديگر چون علامت آتش ديد ، او نيز همچنين در يك شبانهروز سه ماهه راه واقف شوند كه حالى هست و در عقب آن آتش آن حال كه واقع شده است . . . »
( 2 ) . يرغو : اسب تيزرو و راهوار - فرهنگ نفيسى .
( 3 ) . قمچى : لفظ تركى است به معنى تازيانه ، شلّاق .