تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ الفي ( فارسى ) — صفحة 5409

مساهمون:

ص٥٤٠٩
مرده‌اند ، اوقات مىگذرانيم . » و امير درويش على ، خجل و شرمسار نزد محمد خان آمد و خان ناچار مراجعت نمود . و بلخيان خلاص شدند . و بديع الزمان ميرزا در اين ايام هرچند از پدر كمك طلبيد ، جواب نيافت . و بار ديگر ميان پدر و پسر اسباب مخالفت به هم رسيد . و ميرزا بديع الزمان بعد از مراجعت سپاه اوزبك به چچكتو قشلاق كرد و كس نزد امير خسرو شاه فرستاد و او را ملامت بسيار كرد . و امير خسرو شاه نيز از سپاه اوزبك متوهم شده برادر خود ، امير ولى را به ملازمت شاهزاده فرستاد . و در نيم فرسخى اردوى شاهزاده امير عمر بيگ كه ركن ركين لشكر شاهزاده بود به واسطهء اعتبار سلطان بايزيد ، ولد جهانگير برلاس آزرده‌خاطر شده به امير ولى ملحق شد . و او را نيز گمراه كرده به شبرغان رفت . و بديع الزمان حسب الصلاح امرا ايشان را تعاقب كرد و عمر بيگ در شبرغان محكم شد و خبر مخالفت عمر بيگ و تفرقهء لشكر بديع الزمان ميرزا به هرات رسيد و پادشاه فرصت يافته به قصد فرزند متوجه كنار مرغاب شد و در راه بىحضور شد . و بديع الزمان ميرزا ، ايلچيان فرستاده طلب صلح و رخصت ملازمت نمود . و خديجه بيگ بيگم ، مادر مظفر حسين ميرزا مانع شده به عرض رسانيد كه « بر بديع الزمان اعتماد نيست و پادشاه بىحضور است . چند وقت ديگر صلح را موقوف مىبايد داشت . » و پادشاه گوش به سخن آن زن كه باعث برانداختن بنياد سلسلهء او بود كرده ، ايلچيان ميرزا بديع الزمان را نااميد رخصت نمود و خود متوجه مراجعت به هرات شد ، به واسطهء كمال ضعف . و بديع الزمان ميرزا كس نزد امير ذو النون و شجاع بيگ - كه هميشه در وقت درماندگى او را مدد مىكردند - فرستاده ، ايشان به كمك آمدند و به اتفاق امير عمر بيگ را در شبرغان محاصره كردند . و آخر به سعى امير ذو النون صلح شده ، شاهزاده به شبرغان درآمد . و امير عمر بيگ شمشير در گردن و كفن اندر دست به ملازمت آمد و گناهانش بخشيده شده ، رعايت يافت . و بديع الزمان ميرزا با امرا مشورت كرده ، كس نزد خسرو شاه فرستاد كه « اتفاق موجب بقاى سلطنت است . هرگاه اوزبكان قصد تو نمايند ، من كمك مىكنم . صلاح در آن است كه به حضور آيى كه به اتفاق دفع محمد خان نماييم . » و امير ذو النون ارغون و عمر بيگ و جمعى ديگر روان شدند كه به هرطريقى كه توانند او را تسلى كرده به ملازمت آورند . و قبل از رسيدن ايشان خسرو شاه از لشكر اوزبك شكست خورده به كوهستان رفته بود و قندوزيان شهر را به دولت‌خواهى محمد خان محكم كرده بودند . لاجرم امرا مأيوس مراجعت كردند . و ميرزا بديع الزّمان به يكبارگى از اوزبكان متوهم شده چاره در استرضاى خاطر پدر