تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ الفي ( فارسى ) — صفحة 5395

مساهمون:

ص٥٣٩٥
و بعد از معاودت از يورت قشلاق به هرات دختر ميرزا سنجر سلطان كه والدهء ميرزا بديع الزمان بود ، و به واسطهء شرف نسب با پادشاه بىادبانه زندگانى مىكرد ، و اين معنى را از اعتدال بيرون مىبرد ، و پادشاه از صحبتش به تنگ آمده لفظ طلاق بر زبان آورده بود ، بىحضور شد و در سنهء هشتصد و نود و سه « 1 » فوت شد . و خواجه افضل چون به استرآباد رفت ، امير عليشير به او نيكو سلوك نموده و خواجه مجد الدين فرمان به طلب او فرستاد . و خواجه افضل دانست كه به هرات رفتن و كشته شدن يكى است . بنابرآن ، به عراق ( و آذربايجان ) « 2 » گريخت ، و از آنجا به حج رفت . و مير عليشير از استرآباد بعد از يك سال به هرات آمد و باز رخصت معاودت يافت و چند وقت ديگر در استرآباد بود و امير حيدر را به جهت عرض تقصير از مهمات ضرورى به هرات فرستاد . و امير حيدر خفيف العقل بود . روزى به وقت مستى به عرض پادشاه رسانيد كه « امير عليشير شنيده است كه پادشاه به يكى از بكاؤلان « 2 » فرموده است كه او را زهر دهند . و بدين جهت به غايت مغموم است و انديشهء مخالفت دارد . » پادشاه از شنيدن اين سخن مضطرب شد . در لحظه حكمى به امير عليشير فرستاد . مضمون آنكه « آنچه در باب زهر [ 616 ب ] دادن به گوش تو رسيده غلط محض است . » و بر طبق اين سوگندان مذكور بود . و امير عليشير كه از آن قضيه مطلقا خبر نداشت ، متحير مانده به ايلغار متوجه هرات شد . و بعد از سعادت ملازمت معلوم شد كه امير حيدر دروغ گفته بود . و بدين جهت امير حيدر گرفتار شد و امير عليشير از حكومت استرآباد استعفا « 3 » جست و بار ديگر مغول ، حاكم استرآباد شد . و در سنهء هشتصد و نود و پنج « 4 » ، دختر ميرزا الغ بيگ ، حاكم كابل را به جهت شاهزاده محمد معصوم خواستگارى نموده به اعزاز بسيار به هرات آورد . و شهر هرات را آيين بستند . و چند روز به عيش و عشرت گذشت . و امير مغول چون به استرآباد رفت ، آغاز نافرمانى كرده و عصيان او به عرض پادشاه رسيده ، بديع الزمان ميرزا را به حكومت استرآباد فرستاد . و مير مغول طاقت نياورده به عراق و آذربايجان گريخت و آنجا به جهت بىوفايى به سعى صوفى خليل كشته شد . و خواجه نظام الملك نخست به سعى خواجه مجد الدين گرفتار شده آنچه داشت بر سر كار ديوانى داد و بىحرمتى بسيار كشيد . آخر خواجه مجد الدين رحم كرده او را به حضور طلبيد و
هامش
( 1 ) . م : سنهء ثلاث و تسعين و ثمانمائه . ( 2 ) . بكاؤل : سالار مطبخ . كسى كه غذا پيش امرا نهد . ( 3 ) . م : استغفار . ( 4 ) . م : سنهء خمس و تسعين و ثمانمائه .