را باور كرد و او را اسب و خلعت داد و خود به طرف خواف و باخرز روان شد .
و خان احمد به وقت صبح مجال فرار يافته بود . نزد پادشاه آمده حقيقت به عرض رسانيد و نوازش بسيار يافت . و پادشاه با پانصد سوار كه در شهر حاضر بودند ، به تعاقب شاهزاده سوار شد و تواچيان به طلب لشكرها رفتند . و از ميرزا ابا بكر در خواف خبر يافت كه متوجه استرآباد باشد . و در هرمنزل جمعى از او جدا شده به پادشاه ملحق شدند . و پادشاه به تعجيل تمام او را تعاقب مىنمود . تا آنكه ميرزا ابا بكر از آب گرگان گذشته يك شب آسايش كرد . پادشاه تمام شب راه قطع كرده صبح به كنار آب رسيد و جمعى را بيشتر از آب گذرانيده به نفس نفيس به تعاقب روان شد و به يك بار لشكريان ميرزا ابا بكر را در ميان گرفتند . و او يك سواره فرار نمود . و مير احمديارى « 1 » تنها به او رسيد . و شاهزاده مير احمد را به يك تير از عقب خود بازداشت و خود را به دهستان رسانيده ، در خانهء يكى از كلانتران فرود آمد و از او اسب طلبيد .
و آن شخص به طلب اسب بيرون آمده به ملازمت پادشاه آمد و خبر ميرزا ابا بكر رسانيد . و قنبر على جداد با جمعى ايلغار نموده غافل خانهء محل نزول شاهزاده را در ميان گرفتند ( و شهرزاده را دستگير كرده ) « 2 » و به قتل آوردند .
و در اين وقت پادشاه خراسان ، امير ذو النون را رعايت كرده به حكومت غور و داور « 3 » فرستاد . و آن امير صاحب تدبير با آنكه اندك مردم داشت ، متوجه آن ولايت شد و به سعى بسيار در سه چهار سال بعد از چند جنگ آن ولايت را متصرف شد و اقوام هزاره و نكودرى او را تابع شدند . و امير ذو النون به واسطهء اين [ 615 الف ] اين خدمت اختيار مملكت قندهار و فراه و زمين داور يافت ، و در آن مملكت مستقل شده ، شال و مستان و سيوى را مسخّر ساخت .
و قندهار را به پسر بزرگتر خود ، شاه بيگ داده در زمين داور ساكن شد و هريك از ولايات را به يكى از معتمدان خود سپرد .
و از وقايع اين ايام يكى آن است كه ميرزا محمد سلطان كه به كچك ميرزا اشتهار دارد و خواهرزادهء ميرزا سلطان حسين است ، چون با پدر و مادر از قراباغ به ملازمت پادشاه آمد ، رعايت بسيار يافت . و پادشاه به واسطهء خاطر والدهاش او را در مهمات ملك و مال مستقل گردانيد . بعد از چندگاه كچك ميرزا مغرور شده خيالهاى فاسد مىكرد و پا از حد خود فراتر مىنهاد ، چنان كه روزى كه پادشاه نزديك به او در آفتاب مىرفت ، او چتر بر سر خود داشته مىرفت . و پادشاه را غيرت پادشاهى بر قيد و حبس او داشت
هامش
( 1 ) . ق : مير احمد بارى .
( 2 ) . م : ندارد .
( 3 ) . زمين داور ناحيتى است و قصبهء آن تلّ و درغش است بر كنار هيرمند . - مسالك الممالك ، ص 196 .