تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ الفي ( فارسى ) — صفحة 5394

مساهمون:

ص٥٣٩٤
و مدتى در حصار اختيار الدين محبوس بود . آخر گناهش بخشيده شد و رخصت حج يافت . از راه آذربايجان روان شد . و در يكى از منازل « 1 » تبريز با يعقوب ميرزا ملاقات كرد و به عزت رخصت يافته به مصر رفت . و قانى باى پادشاه مصر نيز او را تعظيم بسيار كرده به مكه فرستاد . كچك ميرزا حج كرده به هرات مراجعت نمود . و سلطان احمد ميرزا و والده‌اش از مراجعت فرزند به غايت خوشحال شدند . و بعد از چند روز شهزاده بىحضور شده درگذشت . و فوتش در سنهء هشتصد و هشتاد و نه « 2 » بود . و هم در اين ايام بديع الجمال بيگم ، همشيرهء ميرزا سلطان حسين كه در اراق به ميرزا پير بداق سلطان نكاح كرده بودند و بعد از فوت سلطان پير بداق به نكاح احمد سلطان درآمده بود و از سلطان احمد خان دو پسر و يك دختر داشت ، با پسر خرد خود ، بهادر سلطان و دختر خود ، خانزاده خانم به هرات آمد و پادشاه از ديدن خواهر خوشحال شده ، فرزندانش را به اعزاز نگاه مىداشت . و حكومت بلخ به امير درويش على كوكلتاش در اين ايام مرحمت شد . و ميرزا بايقرا به هرات آمده ، و به جهت ختان مظفر حسين ميرزا در اين ايام طوى عظيم كردند و قريب دو ماه ايام جشن امتداد يافت . و بعد از چندگاه ميرزا بايقرا به مرض اسهال فوت شد و پادشاه به مراسم تعزيت قيام نموده ، فرزندانش ، سلطان ويس ميرزا و اسكندر ميرزا را رعايت بسيار كرد . و در زمستان آن سال قشلاق به مرو واقع شد . و در زمستان سنهء هشتصد و نود و دو « 3 » كه پادشاه خراسان در مرو قشلاق كرده بود ، امير عليشير را به حكومت استرآباد فرستاد . و امير مغول بر مرو آمد . و امير عليشير در استرآباد استقلال يافت و حكام اطراف و نواحى تحف و هدايا فرستاده ابواب دوستى مفتوح ساختند . و بعد از رفتن امير عليشير به استرآباد ، بار ديگر خواجه مجد الدين محمد به وزارت رسيد و بار ديگر به كمال استقلال رسيده كسى از امرا و مقرّبان بىوقوف او مهمّى از مهمات ملك و مال به عرض نمىتوانستند رسانيد . و خواجه افضل چون طاقت مقاومت نداشت به لطايف الحيل به ضبط اموال استرآباد رفت و از قصد خواجه مجد الدين ايمن شد و عمّال و متصديان اشغال كه به وقت خواجه افضل و نظام الملك به مهمات مشغول بودند ، به مصادرات گرفتار شدند . و در اندك زمانى دو هزار تومان كپكى از ايشان بازيافت شد . و خواجه مجد الدين به غايت كريم و عاقل بود ، اما تندخو و درشتگوى بود . و بدين جهت امرا از وى آزرده‌خاطر بودند .
هامش
( 1 ) . م : مزارعات . ( 2 ) . م : سنهء تسع و ثمانين و ثمانمائه . ( 3 ) . م : سنهء اثنى و تسعين و ثمانمائه .