خود به كنار آب آمد ، و برادران به اتفاق داعيهء عبور نمودند و پادشاه آگاه شد . كس به طلب لشكر خراسان فرستاد . و ميرزا سلطان محمود كه از ميرزا سلطان حسين آزردگى خاطر قديم داشت ، امير ايوب را با هزار سوار از آب گذرانيد كه بر لشكر پادشاه شبيخون برد .
و به حسب اتفاق پادشاه روزى به وقت آنكه ملاحظهء مورچلها مىكرد ، نظرش بر پل نهر مشتاقى افتاد . فرمود كه « به آن طرف رجوعى نيست . پل را ويران كنند . » به موجب فرموده پل را خراب كردند . و همان شب امير ايوب به كنار آب رسيد . پل را ويران يافت و حيران شد .
هيچ چاره نديده از همانجا سورن انداخته مراجعت كرد . و پادشاه جمعى را به تعاقب او نامزد كرد . و بعضى از اسباب او به دست لشكر منصور افتاد . و او به ميرزايان ملحق شد . و پادشاه ماوراء النّهر از آب گذشته و پادشاه خراسان از پاى قلعهء بلخ برخاسته به غارتاب آمد . و ميرزا ابا بكر كه همراه بود از اين منزل گريخت .
و در كرناب به ميرزا سلطان حسين خبر رسيد كه پادشاه سمرقند به ظاهر بلخ آمد ، و احمد مشتاق به ايشان نيز سركشى كرده در قلعه نگشود . و ميرزا سلطان احمد و ميرزا سلطان محمود به اتفاق از عقب اردو مىآيند . و پادشاه خراسان تا سر ماران آمد و امير مغول با دو هزار سوار و پياده از هرات به اردو ملحق شد .
و پادشاه از آب مرغاب گذشته و در كشتىهاى كنار آب به جاى محكم فرود آمد . و از بادغيس و اويماقات نواحى غلّه و گوسفند بسيار به اردو آوردند . و لشكريان كه مدتى در پاى قلعهء بلخ محنت كشيده بودند آسوده شدند . و از اطراف ولايات خراسان به موجب احكام سابق كه به طلب لشكر رفته بودند فوجفوج به درگاه مىآمدند . و ميرزا سلطان حسين « 1 » قوى شده آمادهء جنگ شد . اما ميرزا ابا بكر چون از لشكر خراسان جدا شد ، به بدخشان رفت و لشكرى جمع آورده متوجه حصار گشت .
و ميرزا سلطان محمود از اين معنى آگاه شده ، از برادران رخصت معاودت طلبيد . و ميرزا سلطان احمد نيز كه صلاح در مراجعت دانسته به جانب مملكت خود بازگشتند . و پادشاه از استماع اين خبر به غايت خوشحال شده ، امير مظفر برلاس را با فوجى به تعاقب فرستاد . امير مذكور تا بلخ رفت و احمد مشتاق را نصيحت كرد . و احمد نيز فى الجمله پشيمان بود . در جواب گفت كه « غرض من از اين جرئت اين بود كه بر پادشاه ظاهر شود كه از دست من اين قدر مىآيد ، و الّا در دولتخواهى ثابت قدمام . » و امير مظفر ( خاطر ) « 2 » احمد را به عهد پيمان ايمن گردانيده و احمد بلخ را سپرده ، متوجه درگاه شد . و به وقتى كه موكب همايون به
هامش
( 1 ) . م : محمود .
( 2 ) . م : ندارد .