و به پاى فصيل براندند . « 1 » و خيوقيان چون دانستند كه ايشان اندك مردماند ، هجوم كرده بنياد جنگ كردند و كار بر امرا تنگ شد . و عبد الرحمان زخمدار از فصيل « 2 » پايان افتاد . و آن حضرت در اين وقت به دروازه رسيد و تيرى چند انداخت . اما كارى از پيش نرفت و عبد الرحمان را بر سر بار كرده معاودت فرمود . و جمعى از پيادگان خيوق به وقت بار كردن عبد الرحمان هجوم آوردند . و آن حضرت به نفس نفيس بر ايشان تاخت و عبد الرحمان را بيرون آورد . و چون زخمش [ 609 الف ] كارى بود ، بعد از دو روز فوت شد .
و موكب همايون به هزار اسب و از آنجا به قلعهء برسك رفته آنجا را به حال عمارت آورد .
و بعضى از مردم خود را آنجا گذاشت و چندگاه در صحراى خوارزم . . . « 3 » و آخر متوجه اردوى ابو الخير خان شد . و خان دشت قپچاق غايت اعزاز به جاى آورد . شاهزادگان را به استقبال فرستاد . و روز ديگر آن حضرت را به مجلس طلبيد . و توقع داشت كه آن حضرت او را باقوع « 4 » نمايد . و باقوع آن است كه در برابر پادشاه كلاه از سر بردارند و يك گوش را گرفته سر فرود آرند . و ميرزا قبول باقوع نكرده ، و در اين باب سخن بسيار شد . آخر مقرر شد كه آن حضرت زانو زده به خانه درآيد .
و ميرزا به مجلس خان درآمد و خان آن حضرت را در آغوش درآورده نزديك خود جاى داد ، چنان كه زانوهاى آن حضرت به توشك خانى نزديك بود ، و به وقت سخن گفتن ميرزا را به خود نزديك بركشيد ، چنانچه به مسند متصل شد . و در مجلس شراب چون دماغ ابو الخير خان گرم شد ، به آن حضرت گفت : « در ناصيهء تو اقبالى مشاهده مىرود ، و اميد مىدارم كه عن قريب به سعادت عظيم رسى . و مرض فالج كه من را به تنگ دارد ، به يمن مقدم تو به صحت تبديل آيد . » و هرلحظه تفقّدى ديگر مىكرد . تا آنكه گفت كه « تو به وقت ملاقات ما باقوع نكردى . اكنون ما تو را باقوع كنيم . » و قلماق از سر برداشته گوش گرفت . و ميرزا سلطان حسين منفعل شده ، از جاى خود برخاست و باقوع كرد .
و يك هفته ميرزا در اردوى خان بود . و به حسب اتفاق خان در آن اوقات فوت شد و ايل و الوس اوزبك به نوعى به هم برآمد كه ديگر ميرزا را در آنجا مجال توقف نماند و با سى نفر از نوكران قديم عزيمت خراسان فرمود . و در حدود ابيورد خبر ويرانى ميرزا سلطان ابو سعيد استماع فرمود . و بعد از آن - چنان كه گذشت - آن حضرت به هرات آمده قدم بر مسند سلطنت نهاد .
و مير عليشير در اين سال از اردوى ميرزا سلطان احمد به هرات آمد و تربيت يافت ؛ چه ،
هامش
( 1 ) . م : بناى فصل براندند .
( 2 ) . م : فصل .
( 3 ) . دو كلمه در هردو نسخه ناخوانا .
( 4 ) . ق : بانوع .