تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ الفي ( فارسى ) — صفحة 5361

مساهمون:

ص٥٣٦١
و ميرزا سلطان حسين به استصواب آقا صوفى به صوب اراق شتافت و در آن مقام خبر رفتن سلطان ابو سعيد به پاى قلعهء شاهرخيّه مسموع شد و ميرزا فرصت غنيمت دانسته به جانب استرآباد روان شد . و با ميرزا محمود جنگ كرده ظفر يافت و استرآباد را بار ديگر به تصرف درآورد . و چند روز آنجا به فراغت گذرانده ، عبد الرحمان ارغون را به حكومت استرآباد تعيين فرموده و به نفس نفيس متوجه هرات شد و چنان كه گذشت ، تسخير هرات ميسر نگشت . و سلطان ابو سعيد معاودت نمود . و ميرزا از راه سرخس به استرآباد روان شد و سلطان [ ابو ] سعيد به استرآباد آمد و ميرزا را بار ديگر از استرآباد بيرون كرد و ميرزا به اداق رفت و به مصطفى خان پيغام فرستاد كه « عزيمت آن صوب داريم . » و مصطفى خان در جواب فرستاد كه « اين ملك گنجايش دو پادشاه ندارد . » و عثمان قنقرات را با جمعى ديگر به بهانهء استقبال به طرف آن حضرت فرستاد . چون محقق شد كه عثمان سر نزاع دارد ، آن حضرت از آب جيحون گذشته نزديك شهر وزير صف‌آرايى كرده و مردم شهر به جنگ آمده شكست يافتند و به قلعه گريختند . و ميرزا جلوريز متوجه قلعه شده مخالفان طاقت نياورده و شهر وزير مسخر شد . و مردم شهر وزير به عرض رسانيدند كه « وطن قديم ما خوارزم است ، و مصطفى خان به زور ما را به اينجا آورده است . » و به موجب التماس ايشان آن حضرت جرجانيه را آبادان كرده به آنجا رفتند . و سيد زين العابدين صوفى را حاكم آنجا گردانيده بار ديگر به اداق آمد . و رعاياى خيوق در اين وقت حاكم خود را كه نوكر سلطان ابو سعيد بود ، به قتل آوردند و عرايض به درگاه ميرزا روان كردند و آن حضرت به خيوق رفت و آنجا را ضبط كرده باز به خوارزم معاودت فرمود . و به وقتى كه سلطان ابو سعيد در ييلاق بادغيس بود ، آن حضرت از كمال شجاعت به خراسان درآمد و بر سر نيشابور و سبزوار تاخت آورد . و سلطان ابو سعيد به فوشنج آمده جمعى را به جانب آن حضرت فرستاد . و اميران سلطان ابو سعيد به ايلغار به آن حضرت رسيدند . و در آن روز به حسب تقدير هشتاد سوار به آن حضرت همراه بود و از غايت علو همت به جنگ ايستاده امرا را شكست داد . بعد از فتح به راه مشهد به ماخان آمد و امراى شكست خورده به هم پيوستند و تعاقب نموده سپاهى نمودند . و آن حضرت به ضرورت بر اسب ارلاى - كه بهترين اسبان الوس بود - سوار شده به صوب بيابان خوارزم روان شد و عزيمت قلعهء خيوق نموده ؛ چه ، ايشان در غيبت آن حضرت اظهار مخالفت نموده بودند . و يكى از بىوفايان از همراهان آن حضرت جدا شده صوفيان را آگاه گردانيد و ايشان قلعه را محكم كردند . و آن حضرت چند كس از بهادران را بر بالاى جبّه جامه‌هاى كهنه پوشانيده بر درازگوش سوار كرد و به قلعه فرستاد . و هفده كس به قلعه درآمده حاكم آنجا را به قتل آوردند