و اين واقعه در اوايل سنهء هشتصد و بيست و پنج [ هجرى ] بود .
و احوال حاكم مصر در اين سال آن است كه امير مؤيد كه مرض مفاصل قديم داشت و اسهال ريوى نيز طارى شده بود ، روزبهروز ضعيف مىشد و اطبا دست از معالجه بازداشتند و امرا به درگاه آمده بار نمىيافتند . اگرچه تا نفس بازپسين ملك مؤيد را عقل و هوش باقى بود ، اما چون به غايت ضعيف بود ، امرا را رخصت بار نمىداد . و امراى مصر دو فرقه شدند .
جمعى كه غلامان امير مؤيد بودند به امير ططر متفق شدند . و ططر چون به عقل و تدبير از ديگران ممتاز بود ، ايشان را فريب داده گفت كه « مخدومزادهء خود را به سلطنت مىرسانيم و بعد از آن اختيار شما راست . هر كس را به هر منصب كه لايق دانند تعيين نمايند . و ما نيز يكى از بندگانايم . » و بعضى ديگر از امرا را امير به هر حيله كه توانست با خود متفق گردانيد . و جمعى ديگر با قچقار مردمى متفق شدند . يشبك ، نايب حلب و چقماق ، نايب شام از آن جمله بودند . و جمعى ديگر اگرچه در باطن با ططر متفق بودند اما به واسطهء آنكه مخالفان او را قوى مىدانستند ، خود را از ميان بر كنار كشيده با هيچ يك از فريقين اتفاق نكردند .
تا آنكه در روز دوشنبه نهم محرم سنهء هشتصد و بيست و چهار امير شيخ درگذشت و يك لحظه در مصر آشوب شده ، امرا ساعتى ديگر [ 564 الف ] اتفاق كرده به قلعه درآمدند و معتضد خليله را طلب نموده امير احمد بن امير شيخ را به سلطنت برداشتند و به غسل و دفن و كفن امير مؤيد پرداختند و در مقبره [ اى ] كه خود ساخته بود ، دفنش كردند . و اكثرى از امراى بزرگ به غسل و دفن او حاضر نشدند . و به واسطهء اختلاف از آن وقت غسل و كفن اكثر ما يحتاج به دشوارى به هم رسيد .
و مدت سلطنتش سه سال و پنج ماه و بيست روز [ بود ] . و او پادشاهى شجاع [ و ] عاقل بود .
امور شرع را در عهد او رواج تمام بود و گشادهروى و خوشخوى بود . گويند نوبتى قصهء شخصى كه بر محمود باى عاشق بود نزد او مذكور شد . در مجلس محمود نامى كه از اميرزادههاى بزرگ بود و در كمال حسن حاضر بود ، يكى از غلامان به نوعى كه سلطان تنها مطلع شد ، اشارت به محمود كرد و خود را به سلطان نمود كه « من نيز عاشق محمودم » سلطان در خنده شده گفت كه « در اين حسرت خواهى مرد . »
همچنين يكى از امراى او به جانى بيك ، ساقى سلطان كه در مصر از او خوشروىترى نبود ، هزار دينار فرستاد . جانى بيگ آن زر را به نظر سلطان درآورد . سلطان در غضب شده آن امير را طلب كرد . چون حاضر شد و حضار مجلس را يقين شده بود كه آن شخص تلف خواهد شد ، سلطان از او پرسيد كه « اين زر را تو فرستادهاى ؟ » او در جواب گفت كه « زر من فرستادهام و از سلطان توقع انصاف دارم كه اگر او غلام سلطان نمىبود و سلطان به جاى من
تاريخ الفي ( فارسى ) — صفحة 5131
مساهمون: غلام رضا طباطبايى مجد
ص٥١٣١