دفع و قتلش خاطرجمع كرد . و ميرزا سلطان ابو سعيد را از ميان قوم ارغون برآورد و نزد خود نگاه داشت ( و به عرض برسانيد . ) « 1 » و ميرزا سلطان محمد در هرات از قتل عمّ بزرگوار آگاه شده انگشت حيرت ، بلكه حسرت به دندان گرفت و به غايت ملول و دلتنگ شد ، اما چون كار از دست رفته بود رضا به قضا داد . و حاجى محمد قباشيرين كه در ديوان شاهزاده به واسطهء حقوق سابق به غايت اعتبار بود ، در هرات دست به ظلم و جور بگشود و سپاهى و رعيت را به غايت آزردهخاطر ساخت .
و ميرزا ابو القاسم بابر از قلعهء عماد بعد از مدتى ، فى الجمله سرانجام متوجه استرآباد شد و آنجا مردم سپاهى جمع كرد و مردم سپاهى نيز از هرات آهستهآهسته به طرف ميرزا بابر مىرفتند . و ميرزا سلطان محمد ديد كه كار از دست مىرود ، در فكر شد . و ميرزا علا الدوله را حكومت گرمسير داده به آن حدود فرستاد . و اكثر امرا و اركان دولت را در خدمت امير حاجى محمد به رسم منقلاى به جانب استرآباد روان فرمود .
و سلطان مراد ، قيصر روم در اين سال حصار مركولى « 2 » را عمارت كرد و لشكر به تاخت ولايت افلاق فرستاد و قروقلو ولد طراقلو را حكومت افلاق داد و قشلاق در ادرنه كرد .
و در اين سال سلطان محمد شاه ، حاكم گجرات به پاى قلعهء چانپاد آمد و مقدم آنجا بعد از جنگ و شكست ، حصارى شد . و مدت محاصره امتداد يافت و حاكم قلعه كس به سلطان محمود خلجى ، حاكم مالوه فرستاده طلب كمك كرد . [ 591 ب ] و او قبول آمدن كرده به استعداد سفر مشغول شد .
و حكومت مصر به دستور سابق به ملك طاهر چقماق متعلق بود . و تفصيل احوال سلاطين مصر بعد از اين از كسى كه به وقت مسودّهء اين اوراق در نظر بود ، معلوم نشد . بنابرآن ، به تعداد اسامى و تاريخ ايام سلطنت اكتفا نموده مىشود .
و در ممالك آذربايجان ، امير جهانشاه بن امير قرايوسف ، حاكم بالاستقلال بود . و ابو الخير خان ، حكومت دشت « 3 » و آن نواحى مىنمود .
هامش
( 1 ) . ق ، م : بياض . روضة الصفا : « و تعرّضى به او نرسانيد . »
( 2 ) . ش : كولى .
( 3 ) . م ، ش : رشت .