تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ الفي ( فارسى ) — صفحة 5270

مساهمون:

ص٥٢٧٠
به عهدهء خواجه غياث الدين محمد بود ، ويران شده است ؛ چه ، بعد از خبر شكست امرا و قتل امير حاجى محمد ، لشكريان چنان برهم خوردند كه خواجه از عهدهء ضبط بيرون نيامد . و لحظه‌به‌لحظه خبرهاى اراجيف مىرسيد ؛ به نوعى كه در حيات و ممات ميرزا سلطان محمد سخن مىگفتند . القصه ، ميرزا سلطان محمد « 1 » حيران شده در لشكرگاه خالى فرود آمد و خبر رسيد كه ميرزا علا الدوله از گرمسير مراجعت نموده به هرات آمد و چند كس پيشتر شده با امرا مشورت كرد كه بودن در خراسان اكنون آسان نيست ؛ چه ، لشكر خراسان در باطن خواهان ميرزا علا الدوله‌اند . اكنون به هرات درآمده حالا صلاح در آن است كه امراى خراسان را به محاصرهء قلعهء عماد روان كنيم و خود به عراق رويم . و به اين عزيمت امراى خراسان را به پاى قلعهء عماد فرستاد و خود متوجه عراق شد . و ميرزا علا الدوله را در ميان هردو برادر اقبال مدد كرده بار ديگر خراسان را به تصرف درآورد . اما امراى خراسان كه به محاصرهء قلعهء عماد رفته بودند ، چون خبر يافتند كه ميرزا به عراق رفت ، به ملازمت ميرزا بابر رفتند و نوازش يافتند و به اتفاق متوجه هرات « 2 » شدند . و هنوز ميرزا علا الدوله دمى به فراغت برنياورده بود كه خبر رسيدن ميرزا بابر رسيد . و لشكر ميرزا علا الدوله پريشان شده ، و ميرزا علا الدوله ناچار حصار اختيار الدين را به مولانا احمد يساول سپرده خود به جانب بلخ و شبرغان بيرون رفت . و ميرزا بابر بار ديگر پادشاه خراسان شد و حصار اختيار الدين را به عهد سوگند از مولانا احمد يساول گرفت . و ميرزا عبد اللطيف چون حاكم « 3 » ماوراء النهر شد ، روز جمعه تقليد خلفا كرده خود خطبه مىخواند ، و با رعايا خوب سلوك كرده ، اما به امرا و اكابر آن ولايت به غايت بد زندگانى مىنمود و به غايت متكبر و جبار و مقهور و قهار بود . « 4 » رحم بر جوانان و مرحمت بر پيران حرام مىدانست . و به حدّى مهابت او در خاطرها قرار گرفته بود كه يكى از نزديكان او خبر يافته بود كه جمعى قصد قتل او را دارند . از ترس نتوانست به ميرزا اعلام كند . و چون شش ماه از قتل پدرش درگذشت به مقتضاى آنكه :
پدركش ، پادشاهى را نشايد * وگر شايد بجز شش مه نپايد
« 5 »
هامش
( 1 ) . ق : ندارد . ( 2 ) . ق ، ش : عراق . ( 3 ) . ش : سلطان . ( 4 ) . روضة الصفا : « در ضبط مملكت چنان سعى كرد كه لشكر اوزبك كه هرسال تا پنج فرسخى شهر مىآمدند و نقد و جنس بسيار مىبردند ، در آن زمستان از بيم او تا صد فرسخى نيز نيامدند . » - چاپ زرياب خويى ، ص 1181 . ( 5 ) . نسخ : « و گر شايد به جرمش ره نپايد . » بيت از حكيم نظامى است در خسرو و شيرين دربارهء شيرويه كه پدرش خسرو پرويز را كشته بود .