و در اين سال ميرزا الغ بيگ و ميرزا عبد اللطيف را در ميانه نزاع شد ، تفصيل اين سخن آنكه چون ميرزا عبد اللطيف از هرات متوجه ماوراء النهر شد ، در راه حكم رسيد كه ولايت بلخ به سيورغال او مقرر است ، به آنجا رود . و او اين معنى را فوزى عظيم دانست كه پدر و پسر در علم نجوم سرآمد ابناى عصر بودند و از آنچه از طالع همديگر فهميده بودند ، ميان ايشان فتنه حادث خواهد شد . و ميرزا الغ بيگ بر پسر متغير بود . و فى الواقع به غايت نيكو دريافته بود . و به واسطهء خزانهء هرات - چنان كه گذشت - و جلدوى فتح به نام ميرزا عبد العزيز و عدم اعتبار پدر ، خصوصا در هرات كه آنجا در غايت عظمت اوقات گذرانيده بود . و آوردن او به نيشابور در محفّه در ايام بىحضورى به جهت قبول ناكردن خبر بيمارى و غير ذلك ميرزا عبد اللطيف از پدر آزردهخاطر بود .
چون در بلخ قرار گرفت ، آواز مخالفت به خود راه داد . و اول كارى كه كرد اين بود كه منادى فرمود كه « تمغارا برانداختيم ، بدان علت كسى متعرض « 1 » تجار نشود . » و تمام كشتىهاى جيحون را جمع كرده نزد خود برد . و مردم ماوراء النهر كه اكثر از ميرزا الغ بيگ آزرده خاطر بودند ، نزد ميرزا عبد اللطيف جمع شدند . و ميرزا الغ بيگ كه سابقا به بدنيتى پسر آگاهى داشت ، از اين خبر مطلع شده در مقام جمع لشكر شد .
گويند كه حكام هندوستان « 2 » مكتوبى به ميرزا الغ بيگ فرستاده بودند كه مشعر بود بر اين معنى كه « او را از پسر ، آزارى خواهد رسيد . » و مولانا محمد اردستانى كه در علم رمل سرآمد ابناى روزگار بود ، اكثر اوقات سخنانى كه دلالت بر اين معنى مىكرد ، به ميرزا الغ بيگ مىگفت . از جمله روزى ميرزا الغ بيگ بر زبان آورد كه « عن قريب « 3 » تمام ممالك خاقان سعيد را به تصرف خواهم درآورد . » و مولانا محمد گفت كه « اگر عبد اللطيف بگذارد . »
و از مولانا محمد در احكام ، سخنان غريب منقول است . از جمله روزى ميرزا الغ بيگ رملى كشيده از ضمير پرسيد . مولانا به واسطهء حضور مولانا [ 590 ب ] على قوشچى در حكم تأمل كرد . « 4 » ميرزا الغ بيگ گفت كه « على قوشچى محرم ماست . آنچه در خاطر دارى بگو . » مولانا محمد گفت كه « پادشاه از دو حرم كه دارد يكى را مىكشد و ديگرى را كه دختر خان است ، طلاق مىدهد . » ميرزا الغ بيگ از اين معنى تعجب نمود . اما بعد از چند روز يكى را كشت و ديگرى را از بس كه خوشحالى بر قتل ديگرى كرد ، طلاق داد . « 5 »
القصّه ، ميرزا الغ بيگ با لشكر افزون از حد ، به قصد استيصال پسر به كنار آب آمد . و ميرزا
هامش
( 1 ) . ق : متوجه .
( 2 ) . مراد ، خضر خان ، والى هندوستان است كه دخترش در حبالهء نكاح ميرزا الغ بيگ بود .
( 3 ) . ق : ندارد .
( 4 ) . روضة الصفا : « رمل انداخت و گفت : سئوال از حرم است . ولى بيش از آن نگفت . »
( 5 ) . اين زن ، دختر خضر خان ، والى هندوستان بود .