تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ الفي ( فارسى ) — صفحة 5262

مساهمون:

ص٥٢٦٢
نوشت كه « اگر دهلى را به من دهى تو را حاكم ولايت [ ى ] كه تو خواهى ، بكنم . » و به علاء الدين نوشت كه « حسام خان ياغى شده و من به دفع او متوجه شدم . » و كوچ‌بركوچ از ديبالپور به دهلى آمد . و حسام خان طاقت نياورده ، نزد او رفت و بهلول شهر را متصرف شد . و سلطان همچنان در بدائون به فراغت خود مشغول بود . بهلول چون دهلى را مسخّر كرد به سلطان نوشت كه « حسام خان را دفع كردم و شهر را به جهت شما محافظت نمودم » و به واسطهء گفت‌وشنيد خلق جماعت معتمد خود را در شهر گذاشته ، خود به ديبالپور روان شد . و سلطان از كمال عقل و شجاعت در جواب نوشت كه « من به شهر بدائون قانع‌ام و پدرم تو را پسر گفته بود و تو به سال از من بزرگ‌ترى و سلطنت حقّ تو است و من طوع و رغبت از آن درگذشتم . « 1 » »
هامش
( 1 ) . منتخب التواريخ : « . . . و مرا سر و برگ پادشاهى نيست . تنها به بدائون قناعت كرده سلطنت را به تو بازگذاشتم . »