سلطان محمد رفته بودند ، نزد ميرزا عبد اللطيف آمده خبر دادند كه امير شيخ ابو الفضل نزد ميرزا سلطان محمد توقف نمود و امير احمد از راه ترشيز به هرات رفت .
و در نيشابور خبر رسيد كه ميرزا علا الدوله در هرات داعيهء استقلال نموده « 1 » خزاين جهان « 2 » را گشوده چندان زر به لشكريان داد كه در گمان ايشان نبود . و تفصيل اين سخن آنكه گوهرشاد آغا از رى در همان لحظه كه واقعهء پادشاه روى نمود ، قاصدان به هرات فرستاده [ 588 الف ] ميرزا علا الدوله را آگاه ساخت . ميرزا نخست اراده داشت كه متابعت ميرزا الغ بيگ نمايد ، اما متعاقب خبر رسيد كه ميرزا عبد اللطيف با گوهرشاد آغا بىادبى كرده است . بنابرآن در خزاين بگشوده مردم را از خود راضى ساخت و ميرزا صالح ، ولد ميرزا محمد شيرازى را با امير اويس ترخان و امير احمد ترخان تعيين نمود كه به طرف نيشابور به ايلغار رفته ، مهد عليا گوهرشاد آغا را به هرنوع كه توانند خلاص كنند .
و ايشان از راه سرخس به مشهد مقدس آمدند و بر غفلت ميرزا عبد اللطيف و آزردگى خاطر مردم از او اطلاع يافته شب سيزدهم ماه صفر به اردوى ميرزا عبد اللطيف شبيخون آورده و تمام محبوسان را خلاص كردند . و ميرزا عبد اللطيف سراسيمه سوار شده به جنگ ايستاد ، اما كارى نساخت و گرفتار شد . و اردوى او به غارت رفته و مهد عليا گوهرشاد آغا كه محبوس بود ، ميرزا عبد اللطيف را در حبس آورده متوجه هرات شد .
و در نواحى جام ، ميرزا علا الدوله كه به استقبال آمده بود به ملازمت مشرف شد . و ميرزا عبد اللطيف را به رسم گناهكاران از جانب چپ درآورده كمر گشاده پيش تخت بازداشتند .
ميرزا علا الدوله پرسيد كه « چرا با مادر خود بىادبى كردى ؟ » در جواب گفت كه « بد كردم و سزا ديدم . اكنون نوبت شماست . » و ميرزا علا الدوله گناه او را عفو نموده خرگاه خاص به جهت او مقرر نمود و به هرات معاودت فرمود و ميرزا عبد اللطيف را به حصار اختيار الدين بازداشت و نعش پادشاه را در گنبد ميرزا بايسنقر دفن كرد .
و ميرزا الغ بيگ كه وارث بالاستحقاق بود ، بعد از شنيدن اين خبر و تقديم مراسم تعزيت و آگاهى از گرفتار ميرزا عبد اللطيف در فكر خلاصى فرزند شد . ميرزا ابا بكر ولد ميرزا محمد جوكى بهادر كه بعد از فوت پدر حاكم ختلانات و ارينگ و سالسراى « 3 » بود ، بعد از استماع واقعه بلخ و شبرغان و قندز را متصرف شد . و ميرزا الغ بيگ او را به تدبير رام كرده وعدهء دامادى كرد و نزد خود طلب داشت . و چون ظاهر شد كه سر فتنهانگيزى دارد ، او را گرفته در
هامش
( 1 ) . روضة الصفا : « دعوى استقلال كرده به حصار اختيار الدين رفت و خزاين . . . »
( 2 ) . م ، ش : جهانى .
( 3 ) . م ، ش : سلامان و اونيك و سالىسراى .