تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ الفي ( فارسى ) — صفحة 5254

مساهمون:

ص٥٢٥٤
اين وقت رسيد . ميرزا سلطان محمد را آمدن او موافق مزاج افتاده به جانب شيراز روان گشت . و ميرزا عبد اللّه سلطان نيز با لشكرى كه در فارس بود [ 588 ب ] نزديك همديگر آمدند و چند روز در برابر يكديگر نشستند . و امير حاجى محمد قباشيرين كه حاكم كرمان بود ، در اين وقت به ميرزا سلطان محمد پيوست و سبب قوت او شد . و بعد از جنگ شيرازيان شكست يافتند و ميرزا عبد اللّه به قلعهء اصطخر گريخت و ميرزا سلطان محمد به شيراز آمد و ميرزا عبد اللّه را به عهد و پيمان نزد خود آورد ، و او را ميان حكومت يكى از ولايات عراق و فارس و ( رفتن به ) « 1 » خراسان مخير ساخت . و او به واسطهء آنكه ميرزا الغ بيگ او را تسلى كرده بود به خراسان رفت و ميرزا علا الدوله او را خاطر جوى بسيار كرده اسباب سلطنت عنايت فرمود و تمام مملكت فارس و عراق به تصرف سلطان محمد درآمده مستقل شده . و ميرزا جهانشاه تركمان بعد از فوت پادشاه جهان در سلطانيه و قزوين طمع كرد و متصرف شد . و ميرزا سلطان محمد بعد از فتح فارس چون قوى شد ، نشانى به يوسون ميرزا شاهرخ به نام ميرزا جهانشاه نوشت كه « امير جهانشاه به عنايت پادشاهانه « 2 » اختصاص يافته بداند كه استماع رفت كه مردم او به غير حكم در قزوين و سلطانيه آمده دخل كرده‌اند ، بىقاعده و بيراه واقع شده به همان ولايت كه خاقان سعيد به او مرحمت كرده قناعت كند ، و الا ميدان جنگ تعيين نمايد . » و مهر بر وى نشان كرده نزد او فرستاد . و ميرزا جهانشاه كه صاحب چند هزار كس بود ، از جرئت و شجاعت شاهزاده تعجب كرده به جانب عراق كوچ كرد . و ميرزا سلطان محمد نيز به طرف او روان شد . و چون به يكديگر رسيدند رسل و رسايل در ميان آمده مقرر شد كه ميرزا جهانشاه دختر به ميرزا سلطان محمد دهد و سلطانيه و قزوين به شيربهاى دختر مقرر باشد . و هردو پادشاه ، به ولايت خود مراجعت نمودند . و ميرزا ابو القاسم بابر هم در اين سال لشكر بسيار كشيده حاكم آنجا را شكست داد و بعد از آن امير شمس الدين محمد ، والى سارى از در عجز درآمده قبول كرد كه دختر خود را به ميرزا ابو القاسم بابر دهد . و آن ولايت را ميرزا ابو القاسم بعد از فتح به او مرحمت كرده مراجعت نمود . و ميرزا عبد اللطيف چون در بلخ متمكن گشت طلب نوكران خود كرد كه در صلح شرط بود كه ايشان را خلاص كنند . و ميرزا علا الدوله در آن باب اهمال كرد و ميرزا صالح را با جمعى از لشكريان به سرحد فرستاد كه از ميرزا عبد اللطيف خبردار باشند .
هامش
( 1 ) . ش : ندارد . ( 2 ) . م ، ش : شاهانه .