و ميرزا عبد اللطيف كه از واقعهء نيشابور آزردهخاطر بود ، به بهانهء آنكه خلاف عهد شد و نوكران من را خلاص نكردند ، غافل بر سر ميرزا صالح آمد و او را شكست داد . و ميرزا علا الدوله از اين خبر در تاب شده در زمستان لشكر به بلخ كشيد و ميرزا عبد اللطيف حصارى شد و به ميرزا الغ بيگ خبر رسانيد . « 1 » و ميرزا الغ بيگ به ميرزا علا الدوله پيغام كرد كه « اگر عبد اللطيف بىادبى كرد ، به من پيغام مىبايست كرد كه او را منع مىكردم ( اكنون صلح همان است كه بود . ) « 2 » و ميرزا علا الدوله چون آن ولايت را خراب كرده بود ، صلاح در معاودت دانسته برگشت و در حوالى چچكتو قلعه ساخت و به هرات نزول نمود .
( و قيصر روم ، سلطان مراد ) « 3 » در اين سال در ادرنه قشلاق كرد . و سلطان محمد پسرش را فرزندى شده به سلطان بايزيد موسوم شد .
و سلطان علا الدوله ، حاكم دهلى - كه دار السلطنهء هندوستان است - در اين سال به بدائون رفت و مدتى در آنجا توقف كرده به دهلى مراجعت نمود « 4 » و بر زبان آورد كه « من را بدائون خوشتر از دهلى مىآيد . » امرا او را از اين سخن منع كردند . اما سودى نكرد و همچنان در خاطرش مايل به بدائون بود . با حسام خان ، وزير خود به جهت منع از توطن بدائون دل دگرگون كرد و دو برادرزن خود را در دهلى صاحب اختيار ساخت و خود متوجه بدائون شد . « 5 »
هامش
( 1 ) . ش : فرستاد .
( 2 ) . م ، ش : مطلب بين ( ) را ندارد .
( 3 ) . ش : ندارد .
( 4 ) . ش : به دهلى بازگشت .
( 5 ) . منتخب التواريخ ( ج 1 ، ص 305 ) : « دو خسر پورهء خود را شحنهء شهر و ميركوى ساخته باز به بدائون رفت . از آن دو برادر فتنهاى سر بزد تا هردو به دست مردم شهر به قتل رسيدند . »