القصه ، چون ميرزا شاهرخ معاودت نموده به اصفهان و از آنجا به ساوه آمد ، و اكابر اصفهان را به ياسا رسانيده و مولانا شرف الدين على يزدى مورخ كه نزد سلطان محمد « 1 » معزز و محترم بود و هميشه بر او مىخواند كه :
پيرند « 2 » چرخ و اختر و بخت تو نوجوان * آن به كر پير دولت خود با جوان دهد
« 3 » و مىگفته كه ميرزا شاهرخ به عراق نخواهد آمد ، نزد آن حضرت آوردند . « 4 » از خدمت « 5 » مولوى استفسار فرمود كه « تو از كجا مىگفتى كه من به اين طرف نخواهم آمد ؟ » مولانا « 6 » در جواب گفت كه « چون ميرزا سلطان محمد ، پادشاهزادهاى است در ظل دولت پادشاه به كمال رسيده ، به خاطرم رسيد كه هرگز آن حضرت را دل نخواهند داد كه او را از پاى درآورد ، و به شوخى و جوانى او التفات نخواهد فرمود ، بلكه سركشى و تندى او باعث زيادتى مهربانى خواهد شد . و اگر به عرض رسانيدهاند كه اين سخن را از روى نجوم گفتهام ، غير واقع به موقف عرض رسيده است . »
و ميرزا عبد اللطيف چون ارادهء خلاصى مولانا داشت ، از روى تدبير فى الحال زبان به دشنام او گشوده و سخنان درشت گفت . و آن حضرت مولانا را به ميرزا عبد اللطيف سپرد . و شاهزاده فى الحال مولانا را روانهء هرات فرموده « 7 » از كشتن خلاص كرد . و آن حضرت قشلاق در پشاپويهء « 8 » رى فرموده تا اواخر ذيحجه در قشلاق گذرانيد . و چون خاطر مباركش از اطراف و جوانب مملكت كه از حدود ختن تا نواحى مصر و روم و از اقصاى تركستان تا پايان هندوستان جمع فرمود ، « 9 » و عالم به يمن معدلتش به كمال معمورى رسيد ، چنان كه در اين قشلاق دوازده هزار دكان در اردو بازار به شمار آمد . « 10 »
صباح نوروز آن حضرت به عزم زيارت اكابرى كه در قلعهء طبرك « 11 » آسودهاند بر استر كوهپيكر سوار شد و بعد از قطع اندك مسافتى استر سركشى آغاز كرد . و چون به واسطهء ضعف قوت به بازداشتن وفا نمىكرد ، محفه طلب فرموده به آنجا درآمد ، و درد معده كه از ديرباز رفيق بود ، اشتداد كرده آن حضرت را بىطاقت كرد و شاه و سپاه از راه بازگشتند . و پيش از وصول به بارگاه ، روح پاك آن پادشاه عاليجاه به بهشت برين و اصل شد .
هامش
( 1 ) . ق : ميرزا سلطانعلى .
( 2 ) . ق : پرند .
( 3 ) . بيت از ظهير فاريابى است
( 4 ) . ش : او را نزد شاهرخ آوردند .
( 5 ) . ش : جناب .
( 6 ) . ش : وى .
( 7 ) . ش : كرد .
( 8 ) . ق : يساور ؛ م ، ش : ساوه . تصحيح از روضة الصّفا .
( 9 ) . ش : شد .
( 10 ) . ق : دوكان و بازار به شمار آمده .
( 11 ) . م ، ش : طرك .