نيز محبوس شد . و مردم اين معنى را حمل بر آن كردند كه قرقماس قرار متابعت چقماق به خود داده است . و غرض قرقماس آنكه مدار امور ملك بر من است و تا من به مصر نيامدم ، چقماق را گرفتن يك كس ممكن نبود . و چون به خانهء خود رفت گمان كرد كه بعد از اين مردم مصر به او رجوع خواهند كرد . اما به خلاف توقّع او يك كس به خانهاش نرفت و او را نيز يكى از توابع چقماق شمردند و استقلال چقماق از پيشتر بيشتر شد .
و چون چند روز به اين طريق گذشت ، قرقماس بىطاقت شده ترك خدمت سلطان كرد و ترك چقماق نيز داد كه شايد چون در منزل خود توقف كند مردم نزد او جمع شوند . و هيچ نفعى از اين تدبير نيز نديد . و چون هنوز چقماق به او محتاج بود ، جمعى در ميان انداخته او را تسلى كرد و به خانهء خود آورد و با او خلوت كرد و سخنان ملايم بسيار گفت كه « مدار زندگانى من بر تو است ، و اگر تو از من راضى نباشى غلامان و ديگر امرا فى الحال قصد من كنند ، و من به اين مرتبه به دولت تو رسيدهام . » و از اين مقوله چندان سخنان گفت كه ديگر بار قرقماس را از راه به در برد و به وقت بيرون آمدن قرقماس زر و جواهر و قماش بسيار و اسب با زين زر به او داد .
و قرقماس نيز داعيهء سلطنت در خاطر داشت ؛ چه ، منجّمى به او خوشآمد گفته بود كه « به سلطنت خواهى رسيد . » و در آن وقت به وقت ملك اشرف ، قرقماس انتظار فرصت مىبرد و هرمنجمى را كه مىديد از او استفسار طالع خود مىكرد و هرجا گوشهنشينى كه نسبت كرامات به او مىدادند مىشنيد ، نزد او رفته تحقيق احوال خود مىكرد و اكثر مردم اين سخن را شنيده بودند . و چون از ايشان سخنى مىپرسيد ، فى الحال او را به سلطنت نويد مىدادند و انعام بسيار مىيافتند . و او انتظار فوت اشرف داشت . و به حسب اتفاق در وقت فوت او در مصر نبود و تا آمدن او ، چقماق قوى شده بود .
القصه ، به خاطر قرقماس رسيد كه « مردم بر سلطنت من اتفاق نمىكنند . اكنون صلاح [ 582 ب ] در آن است كه چقماق را بر آن دارم كه طلب سلطنت كند و بدين جهت شايد كه مردم از او رنجيدهخاطر شوند و نزد من جمع آيند . » و بدين تدبير غلط نزد چقماق رفته گفت كه « ملك عزيز شايستهء سلطنت نيست و اين امر را بجز تو لايق ديگرنه . و من تو را معاونت مىكنم . » و چقماق نخست انكار كرد و قرقماس مبالغه از حد گذرانيد و الحاح نمود تا آنكه چقماق از او قبول اين سخن نمود . و مدتى اوضاع مصر بر اين نهج بود كه امرا تمام در خدمت چقماق نزد سلطان مىرفتند و به خانهء چقماق به اتفاق بازمىگشتند و طعام خورده به منازل خود مىرفتند . و قرقماس هرروز مبالغه مىكرد كه « عبد العزيز را خلع مىبايد كرد . » و با يكيك امرا اين سخن را در ميان مىآورد و چقماق انكار مىكرد . تا آنكه در نوزدهم
تاريخ الفي ( فارسى ) — صفحة 5222
مساهمون: غلام رضا طباطبايى مجد
ص٥٢٢٢