و در گجرات و دهلى امرى كه موجب نوشتن باشد سانح نشد بجز آنكه سلطان احمد ، حاكم گجرات اكثر اوقات اين سال به بىحضورى گذرانيد .
و قيصر روم در اين سال مملكت سمندريّه را مفتوح كرد .
و احوال حاكم مصر اين است كه در اين سال ملك عزيز ، حكم خال خود را خزانهدار بزرگ ساخت و به مصر خبر رسيد كه امير اينال جكمى ، نايب شام و لشكر مصر كه به ولايت قراعثمان رفته بودند ، بىآنكه از فوت برسباى خبر شوند قلعهء ارزنجان را فتح نموده بودند و حمزه بيك ، ولد قراعثمان ايلچى به مصر فرستاد و طلب صلح نمود . و ملك عزيز التماس او را قبول كرد و امرا معاودت نمودند و به وقت آنكه نزديك به حلب رسيدند ، تغرى برمش ، نايب حلب در مقام غدر شده خواست كه امير شام و امراى مصر را بگيرد . و ايشان مطّلع شده از او جدا گرديده فرود آمدند و او يك منزل توقّف كرده امراى شام و مصر پيشتر روان شدند و به شام رسيدند . و تغرى برمش ، حاكم حلب نيز عرضه داشتى به درگاه فرستاده بود كه « امراى [ 581 ب ] مصر قصد من داشتند . بنابرآن ، از ايشان جدا شدم و بر اطاعت سلطان همچنانكه بودم هستم . » و بر طبق سخن خود سوگند ياد نموده بود .
و امير چقماق اتابك در دهم صفر اين سال مقرّر كرد كه هفته [ اى ] چهار روز مردم به خدمت ملك عزيز حاضر شوند و به غير حضور او ديگر كسى نزد سلطان نرود . بدين جهت امر او قوى شده مردم محتاج او شدند . و در دوازدهم شهر صفر غلامان ملك اشرف برسباى جمع شده قصد قتل امير اينال ابو بكرى كردند . و امير اينال گريخته به منزل خود رفت و غلامان كس نزد امير چقماق فرستادند و طلب مدد كردند بر دفع اينال . و او قبول سخن ايشان كرده آن جماعت را به منزل خود فرستاد و ميدان وسيعى كه از ديرباز منتظر سلطنت مصر بود افتاد . و روز ديگر امير اينال با جمعى از وزرا و جمعى ديگر از غلامان ملك اشرف برسباى كه با او متفق بودند ، نزد چقماق آمدند و طلب پدر كردند . امير چقماق صلاح در امداد اينال ندانست ؛ چه ، صلاح او در اين بود و جمعى از امرا كه با او متفق بودند .
و اينال و همراهان چون با او متفق شدند ، لشكرى عظيم نزد او جمع شد و اكثر غلامان ملك اشرف كه در قلعه بودند و با اينال مخالفت داشتند ، نزد ملك عزيز جمع شدند و خزاين و قورخانه و اسباب و ادوات سلطنت را متصرف شدند . و چون آن جماعت مردم كار نديده بودند ، با آنكه جمعى كثير با اسلحه و آلات و اسباب جنگ و سلطنت بودند كارى از پيش نبردند و به واسطهء اختلاف آرا به اندك روزى نابود شدند . و در پانزدهم شهر صفر چقماق ترك خدمت سلطان كرد و لشكر بسيار نزد او جمع شدند و او از منزل خود بيرون آمده پاى در ركاب كرد و به وقت سوارى گفت كه « مردان را همّت تا اينجا مىباشد . ديگر نصرت به
تاريخ الفي ( فارسى ) — صفحة 5219
مساهمون: غلام رضا طباطبايى مجد
ص٥٢١٩