تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ الفي ( فارسى ) — صفحة 5223

مساهمون:

ص٥٢٢٣
ربيع الأول قرقماس جميع امرا را با خود متفق ساخته و نزد چقماق آمده او را تكليف قبول سلطنت كردند و او نيز قبول كرد و ملك عزيز را از سلطنت عزل كرد و چقماق را حاكم گردانيد و به ملك ظاهر ملقب كردند . و مدت حكومت ملك عزيز نود و چهار روز بود . و ملك ظاهر چقماق دهم سلاطين چراكسه و سى و چهارم ملوك ترك بود در مصر . و چقماق ، غلام اينال يوسفى بود و بعد از آن به ملك ظاهر برقوق منتقل شد و ظاهر بعد از مدتى او را آزاد كرده داخل خاصه‌گيان گردانيد ؛ و در زمان ناصر فرج ساقى شد ، و بعد از مدتى امارت ده كس يافت و به تقريبى محبوس شد و باز خلاص شد ؛ و در زمان ملك مؤيد امير شيخ علم و نقاره يافت و خزانه‌دار شد ؛ در اول دولت اشرف برسباى ، امير آخور شد و بعد از چندگاه امير سلاح شد ، تا آنكه اتابك لشكر مصر شد و در وقت اتابكى او اشرف فوت شد . القصّه ، چون سلطنت بر چقماق قرار گرفت همان لحظه حكم كرد كه آنچه علوفه لشكريان باقى مانده بود دادند و مردم به سلطنت او خوشحال شدند و امير قرقماس را اتابك گردانيد . و در دوازدهم ربيع الآخر جمعى كثير از غلامان و امرا جمع شده به وقتى كه چقماق با قرقماس و ديگر امرا به چوگان بازى رفته بودند ، بر سر راه آمدند و به جهت كمى علوفه دادخواهى نمودند . ملك ظاهر ايشان را به وعده تسكين داده به منزل خود رفت . روز ديگر باز همان مردم جمع شده و جمعى ديگر از غلامان ملك اشرف به ايشان همراه شدند و به در قلعه آمدند و هركس از امرا كه از نزد چقماق بيرون مىآمد نزد او رفته مىگفتند كه « سلطان به ما چيزى نمىدهد . » تا آنكه اتابك قرقماس سوار شده كه به منزل خود رود . در اين وقت جمعى كثير از غلامان جمع شده بودند . چون چشم‌شان بر قرقماس افتاد ، نزد او آمده همان قسم سخنان گفتند . و قرقماس كه بالطبع مايل فتنه بود به آنها گفت كه « صبر مىبايد كرد . چون سلطان اوست علاجى بجز از صبر نيست . » و ايشان از اين سخن دانستند كه قرقماس در باطن با سلطان متفق نيست . بنابرآن همراه او روان شدند . تا آنكه قرقماس به منزل خود رسيد . جمعى كثير بر او جمع شده بودند و يكباره گفتند كه « ما تو را سلطان مىكنيم و امروز وقت است و جمعى كثير متفق شده‌اند . فرصت غنيمت مىبايد دانست . » و به طرف قلعه روان شدند . و او نخست انكار بسيار كرد و گفت : « امروز شما صبر كنيد تا با اكابر امرا در اين باب مشورت كنم و به هرچه صلاح باشد عمل كنيم . » در اين وقت دو سه كس از امرا سلاح پوشيده نزد او آمدند و غلامان نيز جمع شده گفتند كه « اگر امروز سوار نمىشوى ديگر نزد تو نمىآييم ؛ چه ، اكثر مردم حاضر شده‌اند و معلوم نيست كه ديگر اين‌قدر جمعيت به هم رسد . » و چون قرقماس پيوسته منتظر اين روز بود ، با ايشان همداستان شده به عزيمت قلعه سوار شد .