و از جمله وقايعى كه در آن ايّام اهالى قلعهء ارگ سيستان را روى نموده آن بود كه دهنهاى ايشان درد آغاز مىكرد و روز ديگر دندانهاى ايشان مىجنبيد . روز سيم البته سفر آخرت پيش مىگرفتند . و اين حالت در ميانهء ايشان آنچنان [ حالت ] عموم پيدا كرد كه هركه را درد دندان ظاهر مىشد ، روز اوّل وصيّت مىكرد و دل به مرگ مىداد . اتّفاقا عورتى را درد دندان ظاهر شد ، و روز ديگر دندانهاى او شروع كرد در جنبيدن . و آن عورت يك دخترى داشت كوچك كه او را بسيار دوست مىداشت . و چون مرگ نزد همگنان يقين شده بود آن عورت دختر خود را پيش خواند و گفت : « اى فرزند ، من امشب مهمان توام و مىخواهم كه امشب دست و پاى تو را حنا بندم كه معلوم نيست بعد از من كسى ملتفت به احوال تو گردد يا نى . » بنابراين ، شب سيم حنا خمير كرده ، دست و پاى دخترك خود را حنا بست . در اثناى حنا بستن چنانچه رسم زنان است ، هرساعت انگشت خود را به آب دهن تر مىكرد . و چون از حنا بستن فارغ شد دل بر مرگ نهاده بخوابيد . چون صبح بيدار شد و دست به دندانهاى خود بزد كه آيا مىجنبد يا نى ، ديد كه دندانهاى او محكم شده و او را هيچ تشويش نمانده و اشتهاى طعام را نيز پيدا كرد . القصه چون روز سيم گذشت و آن عورت را هيچ آسيبى نرسيد و به صحّت و سلامت برخاسته به كار خود مشغول شد ، [ 258 الف ] همسايگان و خويشان از آن حال تعجّب نموده نزد او آمدند و از وى پرسيدند كه « تو چه كار كردى و چه خوردى كه اين علت تو زايل شد ؟ » آن عورت چون هيچ دوا نكرده بود گفت : « مرا حق سبحانه تعالى شفا داد ، و الّا من هيچ دوا نكردم . »
مردم از وى قبول اين سخن نمىكردند ، تا آنكه بعد از تفحّص و تتبّع بسيار ، آن عورت گفت : « چيزى كه من در اين ايّام در دهان خود كردم آن بود كه دخترم را حنا مىبستم و انگشت حناآلود را هرساعت در دهن خود مىبردم و آن را به آب دهن تر مىكردم و به حنا مىماليدم . » آخر الأمر شخصى ديگر كه اين حالت داشت ، روز دويم چون حنا در دهن نهاد صحّت يافت . همچنين ديگرى نيز آن كار كرد و از آن علّت خلاص شد . تا آنكه مشخص شد كه دواى آن علّت حناست و مردم در صدد حنا خوردن شدند . و در آن قلعه حنا مرتبهاى پيدا كرد كه يك من حنا به دويست و پنجاه دينار زر سرخ رسيد ، و هركه حنا داشت چندان جمعيت به هم رسانيد كه شرح نتوان داد .
غرض كه حق سبحانه تعالى را لطايف بسيار است و آثار و منافعى كه در هرچيز نهاده بيشمار . و مناسب اين حكايت آن است كه آنچه در كتب معتبرهء طبّ مسطور است و خلاصهء آن اينكه شخصى در ايّام سابق به مرض استسقا مبتلا شده بود و كار او در آن مرض به جايى رسيد كه اطباء حاذق دست از علاج او بازداشتند و قرار به آن دادند كه مرض او قابل علاج نيست . و چون اين معنى بر آن بيمار ظاهر شد اطبا را گفت : « چون شما دست از علاج من
تاريخ الفي ( فارسى ) — صفحة 3808
مساهمون: غلام رضا طباطبايى مجد
ص٣٨٠٨