تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ الفي ( فارسى ) — صفحة 3778

مساهمون:

ص٣٧٧٨
[ 249 الف ] محاصرهء اخلاط هميشه به ارسال علوفه ، امداد سلطان مىكرد و به آن واسطه ميانهء او و سلطان نهايت دوستى و اتحاد به هم رسيده بود ، عريضه [ اى ] رسيد ، مضمون آنكه « سلطان علاء الدّين حاكم روم با ملوك حلب و شام مصالحه نموده ، بر دفع سلطان متّفق شده ، در مقام جمع عسا كرند ، و پيوسته مرا تهديد مىنمايند كه اگر تو سلطان را به علوفه مدد نمىكردى او را اقامت در آن حوالى ممكن نبود . » سلطان چون بر مضمون آن مكتوب حاكم ارزروم اطّلاع يافت ، با وجود مرض و ضعف مزاج متوجّه جنگ علاء الدّين شد . و چون به بيابان موش « 1 » رسيد ، شش هزار سوار كه از ديار بكر و حوالى آن متوجّه مدد حاكم شام شده بودند . در برابر ايشان آن مقدار ثبات قدم ورزيدند كه در يك لحظه همهء آن شش هزار را به قتل رسانيدند . و بعد از چند روز كه سلطان نزديك رسيد ، سلطان روم ، علاء الدّين به اتفاق ملك اشرف ، حاكم اخلاط و سلاطين ولايت شام و حلب به استعداد تمام متوجّه جنگ سلطان شدند ، و آن مقدار لشكر همراه آوردند كه محاسب و هم از شمارهء ايشان به عجز معترف بود . و سلطان با وجود ضعف در عمارى نشسته به ميان صف درآمد و سپاه را به جنگ حكم فرمود . و چون آتش جدال و قتال اشتعال يافت و سپاه سلطان به مردى و مردانگى كار به آنجا رسانيدند كه نزديك ( بود كه نسيم اقبال در تنسيم آيد و غنچهء اقبال در تبسّم ) « 2 » كه در اين وقت سلطان خواست كه از عمارى بيرون آيد و بر اسب سوار شود ، امّا قوّت آن‌چنان ضعيف شده بود كه به نگاه‌داشتن عنان مركب وفا نمىنمود ، بنابراين ، اسب سلطان بىاختيار روى از معركه بازپس گردانيد و گامى چند برفت ، و خواص و نزديكان به سلطان گفتند كه « بگذاريد كه سلطان آسايش كند ، تا آنكه او را افاقتى و قوّتى حاصل شود . » اتّفاقا چون علمدار ديد كه سلطان بازگشت ، او نيز علم را برداشته بر عقب سلطان روان شد . سپاه ميمنه و ميسره چون آن حال مشاهده نمودند ، پنداشتند كه سلطان به هزيمت رفته . پس به اين گمان تمام سپاه سلطان روى از معركه تافته راه گريز پيش گرفتند . و چون خصمان اين حالت را مشاهده كردند ، يقين ايشان شد كه اين بازگشتن از روى مكر و فريب است ، و الّا با وجود آنكه ايشان در جنگ غالب بودند گريختن چه معنى دارد ؟ بنابراين ، در صفوف خود منادى كردند كه هيچ‌كس از جاى نجنبد و از عقب سپاه سلطان نرود . و اين نيز از جمله اقبال دولت سلطان بود ، و الّا اگر تعاقب ايشان مىكردند بىدغدغه سلطان را دستگير مىنمودند .
هامش
( 1 ) . موش : واقع در مرز جزيره يا بين النهرين عليا - تاريخ ايران كيمبريج ، ج 5 ، ص 314 . ( 2 ) . م : ( بود كه فتح كنند ) .