كابل بازگشته و سلطان جلال الدّين عنان عزيمت به صوب دهلى منعطف داشت .
و چون در وقت صلح كردن ، جلال الدّين ، امير عبد اللّه را پسرخوانده بود و او سلطان را پدر مىگفت ، راه آمدوشد ميان هردو سپاه رواج يافته بود . بنابراين ، در وقت مراجعت امير عبد اللّه جمعى از امراى مغول زن و بچهء خود را برداشته از لشكر خود جدا شده به خدمت سلطان جلال الدّين آمدند . سلطان همهء ايشان را به نوازش پادشاهانه سرافراز ساخته هريكى را فراخور حالش مواجب معين نمود . و ايشان در حوالى كيلوكهرى خانهها و سراىها بنا كردند و آن محلّه به « مغول پوره » اشتهار يافت ، و بعد از مدتى اكثرى از آن مغولان باز اهل و عيال خود را برداشته به جانب تركستان رفتند و اندكى در هندوستان ماندند و مسلمان شده با مردم هندوستان خويشى و قرابت كردند و مدتى مديد ايشان را نومسلمان گفتندى .
و در اين سال در اردوى سلطان جلال الدّين آوازهء مخالفت و ياغيگرى سلطان علاء الدّين را كه برادرزاده و داماد سلطان جلال الدّين بود ، در ميانهء مردم شايع شد . و منشأ شهرت آن اين بود كه چون سلطان علاء الدّين از دست حكومت و تسلّط دختر سلطان جلال الدّين و مادرش كه او را ملكه جهان گفتندى و او نيز بر سلطان جلال الدّين نهايت استيلا و كمال تسلّط داشت بسيار به تنگ آمده بود ، اكثر اوقات از نهايت آزردگى خاطر با محرمان خود مىگفت كه « كاشكى جايى دوردست به هم مىرسيد كه من خود را به آنجا كشيده اين تحكمات زن و مادر زن خود را خلاص مىكردم . » بنابراين ، اكثر اوقات در اين فكر مىبود ، تا آنكه در سال سابق وقتى كه سلطان جلال الدّين به جانب مندو و جهاين رفته بود و آن ولايات را تاخت و تاراج كرده با غنايم [ 369 ب ] و اسباب بسيار مظفّر و منصور به جانب دهلى مراجعت فرمود سلطان علاء الدّين از كره كه جايگير او بود عريضه نوشته به خدمت سلطان جلال الدّين فرستاد .
مضمون عريضه آنكه اگر رخصت سلطان باشد بر سر راجه بهيلسان - كه پاى از دايرهء اطاعت و فرمانبردارى سلطان بيرون نهاده در اداى باج و خراج سلطانى تعلّل مىنمايد - رفته ، او را گوشمال بر اصل داده شود و باج و خراج ايام گذشته از وى تحصيل نموده به خزانه فرستاده شود .
سلطان جلال الدّين ملتمس او را مبذول داشته و سلطان علاء الدّين با لشكرى آراسته از كره بر سر راجه بهيلسان رفته آن ولايت را تاخت و تاراج كرد و اسباب و اموال بيشمار و اسير گرفته به جانب كره مراجعت كرد . و از جمله غنايم آن ولايت بتى بزرگهيكل را كه سالها معبود سكّان آن ديار بود با چيزهاى ديگر از نفايس به خدمت سلطان جلال الدّين فرستاد .
سلطان علاء الدّين از آن ممرّ ولايت ديوگير و كثرت مال و خزاين راجهء آنها را شنيده بود با خود قرار داده كه اين نوبت از كره استعداد بر اصل كرده متوجّه تسخير ولايت ديوگير گردد .
اتّفاقا چون اين نوبت به كره آمد سلطان جلال الدّين او را به دهلى طلبيد . و چون به دهلى
تاريخ الفي ( فارسى ) — صفحة 4226
مساهمون: غلام رضا طباطبايى مجد
ص٤٢٢٦