دهلى گشت و نگذاشت كه به جنگ خلجيان روند . در اين وقت از امراى بلبنى هركه ترك نبود همه پيش سلطان جلال الدّين رفته با او بيعت كردند و جمعيتى عظيم در بهارپور به هم رسيده بعد از آن ملكى كه بركشيدهء سلطان معزّ الدّين بود پيش رفته ، سلطان معزّ الدّين را كه مشرف بر فوت شده بود ، اوّلا لگدى چند بر وى زده بعد از آن او را در جامهاى پيچيده در آب انداخت ، و ملك چهجو ، برادرزادهء سلطان بلبن ، را كه خود را وارث ملك مىدانست ، حاكم ولايت [ ؟ ] كرده به اقطاع داده آنجا فرستادند و مردم تمام بعضى به طوع و رغبت و بعضى به اكراه با سلطان جلال الدّين بيعت كردند ، و از بهارپور با شوكت و عظمت تمام سوار شده به قصر معزّى كه در كيلوكهرى بنا كرده بود آمده نزول اجلال فرمود و بر سرير سلطنت متمكن شده به ضبط مهمّات ملكى پرداخت و برادر خود را به عرش خان ملقّب كرد و پسر كلان خود را به خانخانان و پسر ميانى را به اركلى خان و پسر كهتر خود را به قدر خان ملقّب گردانيد و هريكى را ولايتى از ولايات هندوستان ارزانى داشت . پس از آن به سلطان علاء الدّين و الفخان كه هر دو برادرزاده و دامادان سلطان جلال الدّين بودند ولايت لايق ارزانى داشت و همچنين هر يكى از خلجيان را مراتب بلند و مناصب ارجمند عنايت فرمود تا به زور ايشان سلطنت بر وى قرار گيرد . و چون سلطان جلال الدّين وقتى كه حقّ سبحانه تعالى نعمت سلطنت بر وى ارزانى داشت سنّ او بر هفتاد رسيده ، در باب خونريزى بسيار ملاحظه داشت ؛ تا ممكن بودى بر قتل هيچكس اقدام نمىنمود . و مردم در اوايل حال مىگفتند كه ايشان رأى سلطنت و جهاندارى ندارند و اين مهم از وى متمشّى نخواهد شد ؛ چه ، وى از ركن اعظم پادشاهى كه سياست است چيزى ندارد ، ممكن او نظام نمىپذيرد . و هرچند مردم او را بر اين مىداشتندى وى بر قتل كسى جرئت نمىكرد و در آن باب جوابهاى درويشانه و سخنان متصوّفانه مىگفت ، چنانچه تفاصيل آن سخنان در تاريخ فيروز شاهى مسطور است .
تاريخ الفي ( فارسى ) — صفحة 4203
مساهمون: غلام رضا طباطبايى مجد
ص٤٢٠٣