تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ الفي ( فارسى ) — صفحة 4202

مساهمون:

ص٤٢٠٢
و در آن وقت سلطان جلال الدّين عارض لشكر معزّ الدّين كيقباد بود و او با جمعى كثير از خلجان و سه پسر و برادر و برادرزاده در بهارپور فرود آمده ، عرض سپاه معزّ الدّين كيقباد را مىديد . و چون اين جماعت كه پسر معزّ الدّين كيقباد را به شمس الدّين ملقّب گردانيده بر سرير سلطنت نشانيده بودند ، به جلال الدّين خلجى اعتماد نداشتند و از وى توهّم تمام داشتند ، خواستند كه او را از ميان بردارند و حال آنكه ارادهء الهى تعلّق به آن گرفته بود كه ممالك هند را به تصرّف او بازگذارد . يقين ارادهء الهى بر ارادهء [ 363 ب ] بندگان غالب خواهد بود . القصّه كهجن تاريك و ايتمش سرخه و كيلدرپور اتّفاق كرده چند كس را كه بر ايشان اعتماد نداشتند نوشتند كه ايشان را بايد كشت و سردفتر ايشان نام سلطان جلال الدّين خلج بود . اتّفاقا يكى از مردم كهجن كه بر حقيقت حال اطّلاع داشت بنابر آشنايى كه با جلال الدّين خلج داشت پيش از آنكه ايشان كارى كنند پيش جلال الدّين آمده او را خبردار گردانيد . و چون جلال الدّين بر ارادهء ايشان وقوف يافت ، خلجان خود را جمع آورده حقيقت حال را به ايشان بازگفت و جميع آن كسانى كه ايشان آنها را سردفتر كشتنىها نوشته بودند بر سرّ كار اطّلاع داد . و چون مردم اين حكايت شنيدند اكثر مردم سپاهى از خلج و غير خلج كه از براى عرض لشكر در بهارپور جمع شده بودند ، با جلال الدّين بيعت كرده او را به پادشاهى خود قبول كردند . و چون اين اتّفاق ميان ايشان به هم رسيد ، جلال الدّين فرمود تا همهء مردم مستعد و آماده باشند تا هرگاه من اشارت كنم معطّل نشوم . مقارن اين حال كهجن به اعتقاد آنكه جلال الدّين خلجى از انديشهء ايشان خبر ندارد با سوارى چند رسيد و جلال الدّين را فريب داده به سراى سلطان معزّ الدّين برد كه كار او را تمام سازد ، و غافل از آنكه سلطان جلال الدّين مستعدّ و آماده نشسته ، انتظار مىكشد . اتّفاقا چون كهجن به در خانهء سلطان جلال الدّين رسيد فرود آمده مىخواست كه به اندرون درآيد ، بىتوقّف او را پاره‌پاره كردند . بعد از كشتن او فى الحال پسران سلطان جلال الدّين كه هريك با شير شرزه جنگ كرده غالب آمدى ، با پنجاه سوار آشكارا به بارگاه سلطان درآمده پسر معزّ الدّين كيقباد را از تخت ربوده به خدمت پدر خود رسانيدند . ايتمش سرخه چون اين خبر شنيد ، در عقب ايشان روان شد كه پسر معزّ الدّين را از دست ايشان بستاند ، ايشان برگشته به يك تير كار او را ساختند و پسران ملك الأمرا را در بهارپور نگاه داشتند . و اهالى دهلى پادشاهى خلجيان را بسيار دشوار مىداشتند و خيال ايشان آن بود كه غير از ترك كسى ديگر پادشاه نمىتواند شد . بنابراين ، مىخواستند كه جميع اهل دهلى از فقير و غنى و وضيع و شريف اتّفاق كرده به بهارپور رفته سلطان شمس الدّين پسر سلطان معزّ الدّين را از دست خلجيان گرفته بازآورند . امّا ملك الامرا از ترس پسران خود مانع مردم