سرافراز شد ؛ روزى كه برادر ملك جلال الدّين شرف الدّين سمنانى را به جهت بقاياى بغداد در بند كرده بود . اتّفاقا آن روز ملك جلال الدّين به ديوان برادر خود مىرفت ، در اثناى راه به امير فولاد رسيد ، و امير فولاد ملك جلال الدّين را گرم پرسش نمود ، گفت سبب چيست كه تو را كم مىبينم و به ديوان مطلقا نمىآيى ؟ ملك جلال الدّين گفت : « بنده در كار پادشاهى هيچ تقصير نكردهام . غايت آنكه پادشاه ما جهودى را تربيت مىكند و او را بر روى من كشيده .
الحال در دست آن جهود گرفتارم . »
جماعتى از دشمنان اين سخن را به سمع ارغون خان رسانيدند . ارغون خان آن حكايت را از فولاد آقا پرسيد . فولاد آقا نيز آنچه از ملك جلال الدّين شنيده بود بازگفت . پادشاه در خشم شده فرمود « گناه من در باب ملك جلال الدّين سمنانى غير از آن نيست كه او را زنده گذاشتهام . » پس تكچك را كه در كزيك « 1 » بود فرمود كه جلال الدّين سمنانى را به ياسا رساند ؛ و وى به موجب فرموده در هجدهم ماه رجب اين سال در سراى مظفّريّه سياهكوه ملك جلال الدّين سمنانى را به قتل رسانيد .
مقارن اين حال فرزندان بهاء الدّين محمّد ، پسر صاحب ديوان محمود و على به عرض پادشاه رسانيدند كه « احوال ما بسيار پريشان است . » پادشاه حكم فرمود كه بعضى املاك صاحبى عراق را به ايشان دهند . و چون اين يرليغ حاصل كردند ، على با والدهء خود كه دختر عزّ الدّين طاهر بود جهت سرانجام مهمّات املاك به اصفهان رفت و بعضى املاك را به تصرّف خود درآورد . و چون مجد الدّين قزوينى ، كه از مشاهير اعداى صاحب ديوان بود با وجود آنكه از وى تربيت يافته از قبل ارغون خان ديوان خالصهء عراق بود ، از دادن بعضى املاك بر فرزندان صاحب ديوان اعراض شده ، عريضهاى به خدمت پادشاه نوشت ، مضمون آنكه « هر آن جويى كه در عراق معمور بود پسران صاحب ديوان به تصرّف خود درآوردهاند ، بنابراين حاصل خالصهء عراق بر طرف شد . »
و چون اين عرضه داشت به سعد الدّولهء يهود رسيد ، او اين را به واسطهء عداوتى كه به سلسلهء صاحبديوان داشت ، در وقت غير مناسب به عرض رسانيد و از ارغون خان حكم قتل تمام فرزندان صاحب ديوان حاصل نمود . بنابراين ، در سيم ماه رجب اين سال دو پسر صاحب ديوان : مسعود و فرج اللّه را در تبريز به قتل رسانيدند ؛ و بنديد بخشى و تاردو شحنه محمود پسرزادهء صاحب را حمايت كردند به علّت آنكه در يرليغ پسر صاحب ديوان نوشتهاند ، و او نبيره است ؛ و مع هذا محمود از بيم علّت خفقان پيدا كرد ، و در آغر عهد گيخاتون به آن علّت
هامش
( 1 ) . گشت زدن ، كشيك دادن .