جوشكاب در اثناى صحبت حكايات بوقا را بتمامه معروض داشت . ارغون خان باور نكرد . به جوشكاب گفت كه « مرا بر وى بسيار اعتماد است ، بنابراين بىثبوت اين معنى به مجرّد سخن مردم اعتماد من بر طرف نمىشود . » جوشكاب در جواب اين سخن آن كاغذ را بيرون آورد و به دست ارغون خان داد . ارغون خان چون بر مضمون كاغذ اطّلاع يافت ، بسيار برآشفت ، و در ساعت حكم فرمود تا جمعى از امرا كه با وى معاند بودند با لشكرى مستعدّ بر سر خانهء او رفته او را به جرگه نگاه دارند و هيچكس را نگذارند كه پيش وى مىرفته باشد .
على الصباح سلطان ايداچى و دولاداى و طغان مردم خود را سوار كرده بر سر بوقا رفتند و او را در اردوى خود نيافتند ؛ چه ، وى چون شب بر حقيقت حال اطّلاع يافت ، نصف شب در كشتى نشسته از آب گذشته ، پناه به اردوهاى اولجاى خاتون برد . و او بوقا را جاى نداد ؛ چرا كه انحراف ارغون را نسبت به او در آن مرتبه مىدانست كه او با ديگرى شفاعت و درخواست نتواند نمود . و چون بوقا از حمايت اولجاى خاتون نااميد شد در كار خود متحيّر و مضطرّ بماند . امير زنگى كه امير اردوى اولجاى خاتون بود چون او را به آن پريشانى بديد ، بر وى ترحّم كرده در خانهء خودش پنهان كرد . و چون امراى ارغون بر سر اردوى بوقا آمده او را نيافتند ، خبر شدند كه از آب گذشته پناه به اردوى اولجاى خاتون برده ايشان نيز بىتوقّف از آب گذشته متوجّه اردوى اولجاى خاتون گرديدند و او را از آنجا بيرون آورده كارش به اتمام رسانيدند .
اتّفاقا چون اين جماعت به اردوى اولجاى خاتون رسيدند ، امير زنگى بىتوقّف اشاره كرد كه بوقا در فلان خيمه نشسته . طغان فى الحال جماعتى را فرستاد تا بوقا را دست و گردنبسته از آن خيمه بيرون آوردند و به آن حال او را به اردوى پادشاه رسانيدند . چون به بندگى ارغون خان حاضر شد ، امر شيكتور از وى پرسيد كه « اى بوقا ! باز اين چه فتنه است و بولغاق كه در عالم انداخته و هرروز مىخواهى كه پادشاهى بر تخت بنشانى ؟ » بوقا گفت : « مرا با پادشاهى هيچ كارى نبود ، مگر من در مقام دفع سلطان ايداچى و طغان كه معاند من بودند جدّ و اهتمام داشتم . امّا طالع من زبونى داشت و از آن ايشان قوّت . » جوشكاب به اشارهء ارغون خان آن خطّها كه بوقا به وى نوشته بود ، همه را بيرون آورده نزد بوقا بر زمين نهاد . بوقا چون آن خطوط را بديد لرزه بر اعضاى بدنش ظاهر شد . آنچنانكه زبانش از گفتار بالكلّيه بازماند .
ارغون خان در ساعت اشارت بر قتل او فرمود . او را كشانكشان بيرون بردند .
و در اين وقت جوشكاب درخواست نمود كه او را نكشند و به فلاكت هرچه تمامتر سردهند « 1 »
هامش
( 1 ) . رها كردن ، ول كردن . مرحوم دهخدا مىنويسد « گرگ را گرفتند پندش دهند ، گفت سرم دهيد كه گله رفت . - لغتنامهء دهخدا .