معركه و شيران مردآزما نديده . اى پسر ، يقين تو باشد كه با جامهء زربفت و دستار زرنشان و كمر مرصّع و اين عدّهء چند كه گرداگرد تو جمع آمدهاند ، هرروز با جامههاى خوب و كمرهاى زرّين دربسته در پيش تو ايستادهاند [ 359 ب ] پادشاهى ميسّر نمىشود . نوعى مكن كه ناموس هشتاد سالهء ما بر سر تو به باد رود . »
و امثال اين نصايح بسيار كه ايراد آن موجب درازى مطلب مىگردد به آن حماقتمآب مىگفت امّا هيچ اثرى در دل او نمىكرد ، تا آنكه رسيد به او آنچه رسيد . و عن قريب در وقايع سال آينده بيان نكبت و ادبار او خواهد شد ان شاء اللّه .
و از جمله وقايع سال ششصد و هفتاد و پنجم از رحلت آنكه بعد از آنكه در دهم ماه صفر اين سال ارغون خان به حكم يرليغ قاآن كه در بيست و هفتم ذيحجهء سال سابق به آذربايجان رسيده و مضمون يرليغ آن بود كه ارغون به جاى پدر خود پادشاه ايران باشد ، يك بار ديگر به حضور ايلچى قاآن بر تخت سلطنت نشست و امرا و شهزادگان رسوم و آيين مغول به جاى آورده سه روز به عيش و طرب گذرانيدند . بعد از آن در بيستم ماه صفر ارغون خان حكم فرمود كه از امرا مازوق قوشچى و نورين آقا و غازان « 1 » برادر اشك توغلى از جلاير با شانزده هزار سوار به جانب كردستان هكّاريّه رفته ايشان را گوشمال بر اصل دهند تا آن جماعت بىباك دست از راهزنى و مردمآزارى بازداشته پيرامن امثال اين امور نگردند . امراى مذكور به موجب فرمان واجب الاذعان عمل نموده به آن حدود رفتند و جمعى كثير از كردان هكّارى را به قتل رسانيدند و آن راه را امن گردانيده بازگشتند .
روز آدينه بيست و سيم ماه صفر بلغان خاتون ، زن ارغون خان كه اوّل خاتون پدرش اباقا خان بود در كنار رود كر وفات كرد و صندوق او را به كوه سجاس بردند . و بهارگاه اين سال ارغون خان به تبريز آمده بوقا مهمانى كرد و پيشكشهاى پادشاهانه كشيد . و دوازدهم ماه ربيع الآخر از تبريز كوچ كرده متوجّه مراغه گشت . و در آن تابستان امير اروق بردار بوقا با جماعتى ديگر از بيتكچيان به بندگى پادشاه رسيدند و خواجه هارون پسر صاحب ديوان در اين سفر ملازم اروق بود . و اروق به واسطهء تقرّب به قدرت برادر [ خود بوقا ] مجد الدّين [ ابن اثير ] و پسرش سعد الدّين برادر فخر الدّين مستوفى و على جكيبان هرسه را بىيرليغ پادشاه بكشت . و چون مجد الدّين اينچوى گيخاتون بود ، بدان سبب او نيز از اروق برنجيد و قصد او كرد ؛ و ييسوبوقا كورگان نيز جزو آن علّت گشت . امّا بوقا آن مقدار استقلال و شأن داشت كه گيخاتون را دست به برادرش نمىرسيدند . آخر الأمر جمعى به عرض گيخاتون
هامش
( 1 ) . م : غزان .