كيخسرو فرستاد . و در حالت مستى نظام الدّين از وى حكم قتل كيخسرو حاصل كرد و كسان خود را با فرمان معزّ الدّين فرستاد تا در قصبهء دهتك كيخسرو را به قتل رسانيدند .
و چون كيخسرو كشته شد اكثر امرا و اركان دولت از ملك نظام الدّين ترسيدند و استيلاى او به مرتبهاى رسيد كه ملك كيقباد را در حكم مسخرهء خود مىدانست ، و زن او در اندرون حرم معزّ الدّين كيقباد درآمده به واسطهء خدماتى كه پسنديدهء معزّ الدّين باشد از مهيا ساختن دختران صاحب جمال و مغنّيان و آنچه وى خواهد ، تقرّب را به جايى رسانيد كه سلطان معزّ الدّين او را مادر خواند و هرحكمى كه او مىكرد هيچ احدى را خلاف آن مقدور و ممكن نبود .
القصّه در اندك روز ملك نظام الدّين از بيرون و زنش از اندرون مهمات را به جايى رسانيدند كه از غلامان بلبنى و امراى صاحب اعتبار از هركه دغدغه داشت ، از ميان برداشت ، و اوضاع ملك و نظام آنچنان تغيير يافت كه بر همگنان خيال آنچه در خاطر او جاى گرفته بود ، ظاهر گشت . و چون ملك الأمر فخر الدّين كوتوال ، كه ملك نظام الدّين برادرزاده و داماد او بود و سن ملك فخر الدّين به نود سال رسيده بود و مدّت هشتاد سال گذشته بود كه در دهلى منصب كوتوالى داشت و در زمان سلطنت بلبنى مرتبهء او بلند شد از كوتوالى به ملك الأمرايى رسيده ، بر ارادهء برادرزاده و داماد خود اطّلاع يافت ، وى را در خلوت طلب داشته از وى پرسيد كه :
« اى فرزند ! ، غرض تو از سعى در كشتن پادشاهزاده كيخسرو و امراى بزرگ و دشمن ساختن با خود جميع اركان دولت را چيست ؟ اگر همانا خيال تو آن است كه به اين افعال به پادشاهى خواهى رسيد ، زهى حماقت تو ؛ چه ، هيچ مىدانى كه تو كيستى ؟ اگر نمىدانى از من بشنو كه من عموى توام و پدر تو در وقتى كه فوت شده بود تو طفل بودى و من تو را پرورش دادم و به اينجا رسانيدم . با وجود برادرزادگى ، دختر خود را نيز به تو دادم ، و اكنون مرا هشتاد سال است كه كوتوالى مىكنم ، و چون دست در امور ملكى درنمىآورم تا اين زمان به سلامت به عزّت ماندهام . اى فرزند ! بدان كه ما سرهنگانيم و تو يكى از فرزندان مايى و پادشاهى سرهنگى كوتوالى باشد ، و سرهنگ چون بزرگ شود به درجهء اعلى رسد و كوتوال شود .
اكنون صلاح تو در آن است كه خود را از مرتبهء پادشاهى فرود آورى و اين خيال محال از دماغ بيرون كنى كه به تو نسبتى ندارد و ما شايستهء پادشاهى نيستيم ؛ چه ، خلعت با عظمت شهريارى و جامهء سلطنت و جهاندارى بر قد صفدران صفشكن و شيران مردافكن كه در يك چشم زدن از شجاعت و مردانگى خود چندين هزار شجاعان بىسر توانند ساخت راست و درست مىآيد نه بر قامت بىاستقامت ما و امثال ما كه از اسب تاختن و تيرانداختن و نيزه باختن و تيغ از نيام برآوردن عاجز و زبون باشيم و هرگز از سايهء خانهء خود بيرون نرفته و روى
تاريخ الفي ( فارسى ) — صفحة 4185
مساهمون: غلام رضا طباطبايى مجد
ص٤١٨٥