اباقا خان گفت كه « تو صد هزار مرد همراه آوردهاى ، اگر بيست هزار آنها كشته شود چه باك ؛ هنوز هشتاد هزار آن باقى است . مردانه بايد ايستاد و جنگ كرد . »
اباقا خان چون اين سخنان شنيد باز عزم رزم جزم كرده فرمود تا يشموت همچنان ميسره را ياساميشى كند « 1 » و ميمنه را خود اباقا خان ياساميشى كرده ميسره و ميمنه و قول ، هرسه را ، به يكديگر متّصل گردانيده بانگ بر سپاه و امرا زد كه « اى دلاوران كامگار و جنگآوران شيرشكار ، وقت نام و ننگ و هنگام فرهنگ و جنگ است . هركه امروز خصمى را بيفكند يا زخمى كند يا سوارى بگيرد يا گردنكشى را بياورد ، او را آنچنان سيورغاميشى و تربيت كنم كه بعد از اين هرگز روى بينوايى نبيند . »
لشكريان چون اين نويد اباقا خان شنيدند و ثبات قدم او را مشاهده نمودند ، همه قرار بر جنگ دادند و دشمن را به شپهء تير پيش گرفتند . و در اين وقت جلايرتاى اكثر صفوف سپاه عراق را برهم زده مانند عقاب بر عقب كبوتر و يوز در پى آهو و شير در عقب قوچ ، كه امير ارغون آقا به گمان اباقا خان است مىتاخت ، كه به يك ناگاه چون از صفوف بيرون رفته به دشت چينه « 2 » رسيد ؛ همهء صحراى آنجا پر از سپاه ديد كه اباقا خان ياساميشى كرده روى خود به معركه آورده . جلايرتاى از ديدن آن سپاه بيكران - كه اصلا در خيال او نبود ؛ چه ، گمان او آن بود كه آن فوج را كه وى پراكنده نموده قول اباقا خان است - سراسيمه و مدهوش شده دست بر دهان نهاد و دل از جان شيرين برداشت ؛ چه ، او قريب به چهار فرسنگ از پى هزيمتيان تاخته بود و اسبش فرومانده . در اين وقت مىخواست كه سپاه خود را جمع كند ، امّا چون به واسطهء شپهء تير سپاه عراق براقيان آنچنان متفرّق شده بودند كه ياساميشى ايشان ممكن نبود ، جلايرتاى [ 332 ب ] بالضّروره روى به جانب كوه نهاد . اباقا خان ، بولاتيمور را با جماعتى در عقب او فرستاد كه هركه را از آن جماعت دريابى به قتل رسان .
القصّه چون جلايرتاى نيز از معركه بيرون رفت برادران اباقا خان ، تبشين اغول و يشموت از دو طرف مانند شير ژيان و هژبردمان بر ياغى حمله آوردند ، و امرا تمام بر عقب ايشان تاختند .
و براق چون اين حالت را مشاهده نمود طاقت مقاومت نياورده به آواز بلند گفت كه « من در اين مدّت معارك بسيار ديدهام ، امّا هرگز اينچنين معركه ياد ندارم . » اين را بگفت و روى از معركه برتافت . و اباقا خان نسيم فتح و فيروزى بر مشام جان استنشاق نمود ، و دليران و بهادران عراق و خراسان از كمينگاهها برآمدند و بر براقيان تاختند . و اين مرتبهء سيم بود كه رايت
هامش
( 1 ) . رجوع شود به پاورقى 3 ، صفحهء 3754 كتاب .
( 2 ) . چينه به مغولى يعنى گرگ . بويل به احتمال اين دشت را « دشت گرگان » دانسته است . - تاريخ ايران كيمبريج ، ص 337 .