به سرعت مىكردند . و چون اهل موصل آن جماعت را ديدند يقين ايشان شد كه اينها از شام به مدد ايشان مىرسند ، بنابراين ، اكثر سپاه موصل شادىكنان به استقبال ايشان آمدند . مغولان به اطراف و جوانب ايشان درآمده به ضرب تيغ بىدريغ دمار از روزگارشان برآوردند .
القصّه چون مدّت محاربه ميانهء ملك صالح و سنداغويان نويان به شش ماه كشيد و آفتاب به برج سرطان درآمد و هوا گرم شد ، جانبين از جنگ به ستوه آمدند ، و چون آفتاب به برج اسد رسيد گرما اشدّ شد و در شهر موصل از جهت گرمى و قحطى مردم موصل به و با رسيدند .
از اين جهت مردم روى به صحرا نهاده موصليان موصل طعمهء تيغ مغول گشتند ؛ چه ، هركه از ايشان بيرون مىآمد از دست مغولان خلاصى نداشت . آخر الأمر ملك صالح كس پيش سنداغو نويان فرستاده پيغام داد كه « من از كردار بد خود پشيمان شدم از قلعه بيرون مىآيم ، امّا به دو شرط : يكى آنكه از گذشته چيزى به روى من نياورى ، ديگر آنكه مرا پيش هلاگو خان فرستاده [ عفو ] گناه مرا درخواست نمايى . »
سنداغو نويان قبول كرده او را به جان امان داد تا با تزغو و پيشكش بيرون آيد .
سنداغو نويان تزغو بخورد و او را پيش خود راه نداد ، و مغولى چند بر وى موكّل گردانيد . و در سال آينده در ماه رمضان موصل مستخلص شد و بقيّة السّيف را نيز به قتل آوردند ، مگر بعضى پيشهوران را اسير كرده به جانب تركستان فرستادند ، چنانچه در موصل كسى نماند . و چون لشكر مغول برفت ، قريب به يك هزار آدمى از كوهها و غارها درآمده در موصل جمع شدند .
و سنداغو نويان به حضرت هلاگو خان چون رسيد از غايت خشمى كه [ هلاگو خان از صالح ] داشت ، فرمود تا [ ظاهر ] او را دنبه گرفتند و ريسمان محكم بر وى پيچيده در آفتاب گرم انداختند ، و گرما در وى افتاد . بعد از يك هفته كرمها آن شوربخت را به خوردن گرفتند ، تا در مدّت يك ماه به اين فلاكت جان شيرين بداد . وى پسرى سه ساله داشت . او را در موصل برده در كنار دجله به دو نيم زدند ، و از براى عبرت خلق نيمهء آن طفل را به يك كنار دجله و نيمهء دوّم را به ديگر طرف بياويختند . « 1 »
هامش
( 1 ) . با اعدام پسر خردسال صالح ، از سلسلهاى كه عماد الدّين زنگى ، مدافع بزرگ اسلام در برابر جنگجويان صليبى در سال 521 هجرى پىافكنده بود ، هيچگونه خاطره و يادگارى باقى نماند و سرانجام نيست و نابود گرديد .