بدهد ، به وى ارزانى داشت تا ملك صالح او را به حبالهء نكاح خود درآورد .
و بعد از آن پرتو التفات به حال سپاه انداخته اوّلا كيتبوقا نويان را با لشكرى گران به آن حدود فرستاد ، و [ شيكتور و ] بايجو را بر ميمنه ، و سوغونجاق و ديگر امرا بر ميسره ، و به نفس نفيس خود در قول قرار گرفت . روز جمعه بيست و دويم ماه رمضان اين سال به طالع عقرب متوجّه ديار شام شد . و چون به آتالاغ رسيد آن علفزار را پسنديده داشت و آن را « لبتاساغوت » نام كرده ، به اخلاط و كوههاى هكّار « 1 » كه محل گريختن اكراد بود درآمده ، هركه از كردان يافتند به قتل رسانيدند . و چون به ديار بكر رسيد اوّل جزيره را فتح كرد و فرزند خود يشموت را در صحبت سونتاى نويان به محاصرهء قلعهء ميّافارقين تعيين فرمود و ملك صالح را با لشكرى به استخلاص آمد فرستاد و خود متوجّه تسخير روحه شد و آن بلده را به اندك توجّه مستخلص گردانيد ، و از آنجا به دنيسر و حرّان رفت و آن دو شهر را نيز به جنگ گرفت و اهالى آنجا را قتل و غارت فرموده بعد از آن از فرات گذشته ناگاه حلب را در حصار گرفتند ، و اهل آنجا به حصانت قلعه اعتماد نموده شروع در جنگ كردند .
و هلاگو خان هريكى از امراى بزرگ را به دروازهاى مقرّر كرد ؛ به اين طريق كه اورقتو نويان با فوج خود به مقابل باب اليهود فرود آمد ، و بر باب الرّوم كيتبوقانويان ، و بر دروازهء دمشق سوغونجاق ، و خود پادشاه جهانگير بر دروازهء انطايكه نزول اجلال فرمود و منجنيقها نصب نموده از جانبين به جدّ و جهد تمام به جنگ مشغول شدند ، آخر الأمر در ذيحجهء اين سال از جانب باب العراق به شهر حلب درآمده مدّت يك هفته به قتل و غارت اهالى آن بلده پرداختند و خلقى بيشمار را به قتل رسانيدند . بعد از آن مدّت چهل شبانهروز با اهل قلعه جنگ كردند و از جانبين سنگ منجنيق و تير پرّان بود . و در اين ايّام بسى از امراى هلاگو خان مثل امير قورچان « 2 » و اجوشكورچى و صادون گرجى « 3 » ، كه از اعاظم و پيشواى سپاه بودند مجروح و نالان شدند و بر روىهاى ايشان زخمهاى منكر رسيد .
هلاگو خان جهت تسلّى خاطر ايشان فرمود كه « چنانچه گلگونه آرايش زنان است ، مردان را خون سرخ بر روى و ريش زينت و آرايش است . » آخر الأمر قلعه نيز مستخلص گشت و محترفهء بسيار به قتل رسيد و زن و فرزند ايشان را به اسيرى بردند و اولجاى بىاندازه گرفتند ؛ بعد از آن مدتى به حصار قلعهء حارم « 4 » كه از مشاهير قلاع آن ديار است مشغول بودند .
آخر الأمر اهل آنجا امان خواستند و التماس كردند ، تا فخر الدّين معروف به ساقى سوگند ياد
هامش
( 1 ) . رجوع شود به پاورقى 1 ، صفحهء 2870 كتاب .
( 2 ) . م : امير قور خان .
( 3 ) . متن : صادون و قورچى .
( 4 ) . رجوع شود به پاورقى 2 ، صفحهء 3074 كتاب .