بدهند . ديگر روز درويشى را ديد بر در قرشى « 1 » ايستاده كه به صورت مانند آن شخص بود كه معاملهء صد بالش كرده بود . قاآن را گمان اينكه آن شخص است كه معامله كرده و هنوز صد بالش به وى نرسيده ، فرمود كه « چرا هنوز وجه او را ندادهاند ؟ فى الحال صد بالش به او بدهند . » صد بالش پيش او بردند كه اين بهاى اجناس توست ، بستان ، درويش گفت : « من هيچ جنس نفروختم . » باز بردند و عرضه داشتند كه اين نه آن شخص است . فرمود كه « چون بالش از خزانه بيرون آمده بازپس نتوان برد . روزى آن مرد است . به وى دهيد . »
روزى عورتى هندويى را ديد كه دو كودك بر دوش گرفته بر در قرشى مىگذشت . فرمود كه پنج بالش به وى دهند . دهنده چهار بالش به وى داد . زن نام پنج بالش شنيده بود ، الحاح كرد .
قاآن پرسيد « آن زن چه مىگويد ؟ » گفتند كه [ 280 ب ] زنى عيالوار است ، دعا مىكرد . » فرمود « عيالوار است ؟ » گفتند آرى . در خزانه رفت و آن زن را آواز داد و فرمود كه از هرنوع جامه كه خواهد چندانكه تواند بردارد . و از جامههاى زربافت چندان برداشت كه سرمايهء يك مرد صاحب جاه تواند شد .
روزى بازدارى بازى آورد كه رنجور است و علاج او گوشت مرغ . فرمود كه او را بالشى دهيد كه بدان مرغ خرد . خازن آن بالش را به صرّاف مىدهد و بهاى چند مرغ حواله مىكند .
قاآن از خازن حال جانوردار را مىپرسد . او كفايت خود عرضه مىدارد . قاآن از آن در خشم رفته ، مىفرمايد كه « تمامت اموال عالم كه آن را حساب نتوان كرد در دست تو نهادهام ، تو را آن بس نيست ؟ آن بازدار مرغ نمىخواست ، بلكه به آن وسيله چيزى طلب مىداشت . و هر آفريده كه پيش ما مىآيد از ارتاقان كه مىگويند بالش مىستانيم تا سود دهيم ؛ و كسانى كه متاعها مىآورند از هرصنف مردم كه روى بدين درگاه دارند من نمىدانم كه هركس دامى ساختهاند تا چيزى بستانند . امّا ما مىخواهيم كه جمله در آسايش باشند و از دولت ما بهره گيرند . » بعد از آن فرمود تا چند بالش به جانوردار دادند .
گويند كمانگرى بود كه كمانها به غايت بد ساختى ، و در شهر قراقورم آنچنان شهرت كرده بود كه هيچكس او را خريدارى نكردى . روزى كمانى « 2 » بر سر چوبى بست و بر درآورد و بايستاد .
قاآن بيرون آمد و [ او را ديد ] . فرمود كه از حال وى تفحّص نمودند . عرضه داشت كه « من آن كمانگرم كه كس كمان من نمىخرد ، و به غايت درويش و محتاج شدهام . اين بيست پاره كمان را جهت بندگى آوردهام . » فرمود كه آن كمانها از وى بستدند و بيست بالش به وى دادند .
هامش
( 1 ) . قرشى به معناى كاخ و تالار كاخ است . اين واژه از زبان تركى به مغولى رفته و اصل آن از زبان تخارى است به صورت كرچيه .
( 2 ) . ق : يك كلمه افتادگى دارد .