تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ الفي ( فارسى ) — صفحة 3869

مساهمون:

ص٣٨٦٩
آن‌كه آن قماش‌ها را قاآن صرف مىنمود . بعد از آن مىآمدند و بر وفق دلخواه خود زر مىگرفتند ، بنابراين ، وزرا به عرض رسانيدند كه چون آنچه سوداگران بها مىكنند ده بيست زياده ، پس زيادتى ده يازده ديگر حاجت نيست . قاآن فرمود كه « معاملهء سوداگران با ما بهتر از زيادتى به نفع است ، و هرآينه ايشان را به جهت شما بيتكچيان خرجى شود . پس همانا اين قرض شماست كه من مىگذارم تا از حضرت ما با خسران بازنگردند . وقتى از هندوستان جماعتى دو دندان فيل آوردند . فرمود كه « ملتمس ايشان چيست ؟ گفتند : « پنج هزار بالش . » بىتوقّف و تأمّل فرمود بدهند . اركان دولت بسيار انكار كرده عرضه داشتند كه به محقّر چيزى چندين مال چون توان داد ؟ به تخصيص كه از ولايت ياغى آمده‌اند . فرمود كه « با من هيچ‌كس ياغى نيست . بدهند تا بروند . » و نيز وقتى شخصى از براى قاآن كلاهى آورد به طريق كلاه ايرانيان . قاآن در مستى او را دويست بالش فرمود برات نوشتند ، و آلتمغا « 1 » موقوف داشتند [ 280 الف ] به توهّم آنكه از سرمستى فرموده ، روز ديگر نظرش بر آن شخص افتاد . برات بر وى عرضه كردند . فرمود تا سيصد بالش كنند . بيتكچيان باز برات را در توقّف داشتند ، تا آنكه به ششصد رسيد . آنگاه امرا و بيتكچيان را بخواند و از ايشان پرسيد كه « در دنيا هيچ چيز باقى خواهد ماند كه زوال به آن راه نيابد ؟ » گفتند : « غير از خدا هيچ چيز باقى نمىماند . » پس روى به صاحب يلواج آورد و فرمود كه « اين سخن غلط است . نام نيك و ذكر خوب هميشه باقى خواهد بود و هرگز زوال و فنا پيرامن آن نخواهد گشت . » و بعد ، از روى اعراض و خشم بيتكچيان را معاتب داشته فرمود كه « دشمن حقيقى شماييد كه نمىخواهيد كه نام نيكوى من يادگار بماند و به گمان آنكه از راه مستى مىدهم مهمّ درويش را معطل مىداريد . تا دو كس از شما به جزاى افعال خود نرسد ، ديگران عبرت نخواهند كرد . » نوبتى قبل از آنكه حاكم شيراز ايل شود ، شخص بيامد و زانو زد كه « مردى صاحب عيالم و پانصد بالش زر قرض دارم و از شيراز به آوازهء كرم پادشاه آمده‌ام . » فرمود كه هزار بالش به دو دهند . عمّال و ديوانيان او را توقّف داشتند كه « زياده بر ملتمس همانا اسراف خواهد بود . » فرمود كه « بيچاره به آوازهء ما چندين كوه و صحرا پيموده و گرما و سرما كشيده ، ملتمس او به قرض و اخراجات او وافى نباشد ؛ اگر بر آن زيادتى نباشد همانا كه محروم بازگشته ، و اين روا نتوان داشت . آنچه اشارت بدان رفته بود بالتّمام بىتعويق به دو دهند تا شادمان از پيش ما برود . »
هامش
( 1 ) . آلتمغا : مركب از دو لفظ « آل - قرمز » و « تمغا - مهر » ؛ يعنى مهر سرخ ، و آن عبارت بوده از مهر مربعى كه بر روى يرليغها و فرامين و احكام و مراسلات رسمى با مركب سرخ مىزدند . معمولا آلتمغا پس از « قراتمغا - مهر سياه » كه توسط بازرسان ديوانى بر روى احكام و فرامين زده مىشد ، در پايان فرامين زده مىشد و سنديت آن را تكميل مىكرد .