تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ الفي ( فارسى ) — صفحة 3848

مساهمون:

ص٣٨٤٨
محمود شاه بنابرآن كدورتى كه چغتاى خان را نسبت به سلطان قطب الدّين به واسطهء طعام نخوردن پيدا شده بود ، روى به درگاه چغتاى خان نهاد و او را بر اين داشت كه اين حكم را تبديل بايد نمود . در اين اثنا از كرمان سيف الدّين شادى به ماوراء النهر رسيد و تحف و هداياى بسيار به خدمت چغتاى خان از قبل ركن الدّين سلطان گذرانيده محضرى « 1 » كه ركن الدّين به نام قطب الدّين سلطان به هم رسانيده به خطوط و توقيعات علما و قضات و امرا و اعيان كرمان رسانيده بود ، به عرض چغتاى خان رسانيد . و مضمون محضر آنكه « سلطان قطب الدّين ايلچيان به هندوستان فرستاده از ايشان التماس وصلتى كرده . و غرض او از آن وصلت و خويشاوندى آن است كه به هندوستان رود و لشكر آن ولايت جمع آورده به قصد پادشاهان مغول و خرابى تركستان قيام نمايد . و از آن زمان كه وى از كرمان بيرون رفته همواره ميانهء او و سلاطين هندوستان رسل و رسايل مىشود . » و امثال اين امور مزخرف بيهوده كه هيچ عاقل به آن التفات نمىنمايد نوشته با سيف الدّين شادى روانهء اردو ساختند . و چون اتابك محمود شاه و سيف الدّين شادى به اتّفاق پناه به چغتاى خان بردند و خدمت‌هاى فراوان كردند ، خاطرنشان او ساختند كه « اگر قطب الدّين سلطان به كرمان رود ، نه اتابك در فارس ماند و نه من در يزد . بلكه هيچ‌كس از آن ولايت به تركستان نتواند آمد ، و همه از وى در خوف و بيم خواهند بود . » القصّه چون چندان چيز دربارهء قطب الدّين سلطان به چغتاى خان گفتند كه آن ترك ساده باور كرده آن محضر را به خدمت قاآن فرستاد و او را از فرستادن قطب الدّين سلطان به كرمان منع نمود . بنابراين ، منشور او در توقّف افتاد و مزاج اوگتاى قاآن با او اندك انحراف يافت و به سعى اتابك محمود شاه و سيف الدّين شادى از سرنو منشور ديگر به اسم ركن الدّين سلطان حاصل شد . و چون مهمّ به اينجا رسيد طايفه‌اى از بزرگان درگاه كه جانب قطب الدّين سلطان داشتند و الحال هيچ چاره نتوانستند كرد ؛ بالضّروره از فروماندگى دست به دامن عماد الملك - كه به منزلهء فرزند قاآن بود - زده او را بر آن داشتند كه فرمانى حاصل بكند كه قطب الدّين سلطان مدّت سه سال بر سر برقاق ( ؟ ) باشد و در سمرقند توقّف نمايد تا يرقاق كرمان برسد و اين برقاقان را پسند كند و ايشان در مصاحبت او احرام درگاه بندند . و فرمان ديگر به اين مضمون كه پادشاه و شحنگان و باسقاقان « 2 » و گماشتگان كرمان به حكم فرمان بايد كه تمامت بندگان و
هامش
( 1 ) . محضر : [ ورقه‌اى ] كه براى اثبات دعوى به مهر و گواهى اهالى و موالى رسانند . - منتهى الإرب . ( 2 ) . متن : باسفافان . باسقاق واژه‌اى نو ساخته است به معنى حاكم و شحنه و مترادف داروغهء مغولى .