و چون در قديم الايام اتابك فارس از خواجه ضياء الملك تيمور ملك كينهء بسيار در خاطر داشت ، در اين وقت فرصت يافته خواست كه انتقام خود از ايشان بازستاند . بنابراين ، اتابك فارس از براى جمعى از اكابر و اعيان كرمان كه ركن الدّين سلطان از سخن ايشان هرگز بيرون نرفتى مثل اوكه خاتون و فخر الدّين ختنى و سيف الدّين شادى تحف و هداياى بسيار فرستاد و ايشان را بر آن داشت كه به خدمت سلطان ركن الدّين معروض داشته خاطرنشان او كنند كه « مدار مملكت كرمان بر خواجه ضياء الملك و تيمور ملك است و با وجود ايشان در نظر هيچكس از سپاه و رعيّت تو را وقعى و اعتبارى نيست ، و مع هذا ايشان را حكومت و پادشاهى تو در نظر نمىآيد و در خفيه مردم را از تو بازمىگردانند و محضرى راست مىكنند كه در آن محضر از تو سخنان ناشايسته نسبت به پادشاهان مغول سر زده و آن محضر را به خطوط و توقيعات اكثر مردم خصوصا سوداگران رسانيده مىخواهند كه از براى قطب الدين فرستند . »
و چون اتابك فارس اين نوع تعليمات را به اوكه خاتون و فخر الدّين ختنى و سيف الدّين شادى كه ايشان هميشه در مقام برانداختن ايشان مىبودند امّا راه سخن نمىيافتند ، رسيد ، اين را غنيمت و فوز عظيم دانسته به اتّفاق يكديگر در محل مناسب اين حكايات را به عرض سلطان ركن الدّين رسانيده در خاطر او جاى دادند ، چنانچه سلطان در مقام گرفتن ايشان شده ، قرار داد كه « هم امروز ايشان را بايد گرفت و در بند نگاه داشت . » اوكه خاتون به عرض رسانيد كه « اگر سلطان ايشان را بگيرد و در بند كند ، همانا اين مكافات آن غدر و بيوفايى است كه با قطب الدّين سلطان كردهاند . اكنون زمانه مىخواهد كه انتقام آن از ايشان بكشد تا ديگران عبرت گيرند . و در وقت نزول حادثه مشكل از صاحب و ولىنعمت به خيال بزرگ جدا نشود و دست از دامن او بازندارد . »
القصّه روز چهارشنبه چهارم ماه ذيقعدهء اين سال خواجه ضياء الملك و تيمور ملك را گرفته در ساعت هلاك نمود و برادران و متعلقان ضياء الملك را در شكنجه كرده اموال بسيار از ايشان مطالبه مىنمودند . بعد از كشته شدن خواجه ضياء الملك منصب وزارت سلطان ركن الدّين به تاج الدّين عثمان تعلّق گرفت . و او دست تعدّى و ظلم دراز كرده مال رعيت و ديوان و بازرگان را به باد فنا مىداد و آنچه پادشاه در هفته مىبخشيد ، بندگان وزير [ 267 ب ] در يك روز مىخوردند . و چون مال مقرّرى ولايت كرمان به جور و تعدّى وزير و بخشش پادشاه وفا نمىكرد ، ناچار مردم رعيت كرمان را به قسمت كشيدند و مال فراوان بىحساب از آنها اخذ كردند . بدين منوال چهار سال گذشت ، تا آنكه طاقت رعيّت طاق شد و اكثر مردم جلاى وطن كردند و به اطراف و جوانب رفتند . بنابراين ، بندگان سلطان ركن الدّين خبردار
تاريخ الفي ( فارسى ) — صفحة 3850
مساهمون: غلام رضا طباطبايى مجد
ص٣٨٥٠