و چون اين خبر در اردوى سلطان ركن الدّين ظاهر شد مردم ديگر شروع در گريختن كردند . و در اين اثنا خبر رسيد كه در دهلى ميانهء سلطان رضيه ، دختر سلطان شمس الدّين ايلتتمش ، و شاه تركان ، مادر سلطان ركن الدّين ، نزاع به جايى رسيد كه شاه تركان قصد سلطان رضيه كرده متوجّه گرفتن او شد . امّا چون مردم شهر دهلى از اوضاع شاه تركان به تنگ آمده بودند ، در اين وقت فرصت غنيمت دانسته جانب سلطان رضيه گرفته ، شاه تركان را دستگير نموده به خدمت سلطان رضيه رسانيدند .
القصّه چون اين خبر به سلطان ركن الدّين رسيد ، به جانب دهلى مراجعت نمود . و قبل از آمدن او به دهلى ، از امراى ترك و فوجى از بندگان ترك با سلطان رضيه بيعت كرده او را بر سرير سلطنت متمكّن ساخته مكتوبات به آن جماعت كه در ملازمت سلطان ركن الدّين مىبودند ، فرستاده ايشان را از حقيقت حال اعلام دادند . و چون آن جماعت را يقين شد كه جميع امرا و سپاه از ركن الدّين رو مىگردانيدهاند ، همان جماعت سعى نموده ، سلطان ركن الدّين را گرفته به خدمت سلطان رضيه رسانيدند . و وى برادر را در بند كرده خود بر سرير سلطنت قرار يافت تا آنكه بندگان سلطان ركن الدّين در آن بند فوت شدند .
و از عجايب امور يكى آن است كه صاحب طبقات ناصرى نقل مىكند كه چون سلطان شمس الدّين ايلتتمش از فتح كاليور مراجعت فرموده به دهلى آمد ، تاج الملك محمود ميرزا حكم فرمود كه « دختر من رضيه خاتون را به ولايتعهدى من بنويس ، و آن نوشته به جميع امرا برسان تا همه بر وى بيعت كنند . » و چون مردم از سلطان با وجود سه چهار پسر ، اين حرف شنيدند ، بسيار متعجّب و متحيّر بماندند ؛ چه ، پادشاه عاقل با وجود سه چهار پسر رسيده چگونه دختر خود را ولىعهد خود گرداند و امرا را در بيعت دختر مكلّف سازد ؟ بنابراين ، جمعى از مقرّبان از وى سرّ اين حكم پرسيدند . سلطان فرمود كه « عن قريب بر شما ظاهر خواهد شد كه هيچيكى از پسران من تيمار ملك نمىتواند كرد ، و همه به عيش و عشرت و لهو و لعب مشغول خواهند شد ، و تيمار ملك من از دست اين دختر ميسّر خواهد شد . » اتّفاقا چنان شد ؛ چه ، پسر بزرگ [ 266 الف ] سلطان شمس الدّين ايلتتمش ، ناصر الدّين محمود كه از وى تيمار ملك مىآمد ، در ايّام زندگانى پدر وفات يافت ، و بندگان سلطان ركن الدّين فيروز شاه به آن نحو كه معلوم شد و پدرش گفته بود سلطنت خود را بر سر مسخرگى پاى داد ، و برادر ديگر قطب الدّين را شاه تركان به قتل رسانيد ، بالضّروره وارث ملك رضيه خاتون ماند . و آن سلطان رضية الدّين به غايت اخلاق پسنديده داشت و سزاوار پادشاهى بود ؛ چه ، آنچه لايق پادشاهان از داد و عدل و شجاعت باشد همه را بر وجه كمال داشت ، و عيب او همين بود كه به صورت زنان مخلوق شده [ بود ] .
تاريخ الفي ( فارسى ) — صفحة 3845
مساهمون: غلام رضا طباطبايى مجد
ص٣٨٤٥