تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ الفي ( فارسى ) — صفحة 3840

مساهمون:

ص٣٨٤٠
روى به سراپردهء كلر « 1 » كه پادشاه ايشان بود نهادند و طناب‌هاى سراپردهء كلر را به شمشير بريدند . و چون سراپردهء كلر افتاد ، سپاه او روى به هزيمت نهاد . و مغولان در عقب ايشان درآمده چندان از آن طايفه به قتل رسانيدند كه محاسبان چالاك دست از شمارش ايشان عاجز آمدند ، و اكثر لشكر كلر در آن معركه هلاك شدند . امّا چون پولار و باشغرد مملكتى بس عظيم بود ، مع هذا بالكليّه آن ولايت صاف نشده و هرچند سعى نمودند باز جمعى از طرفين به ياغيگرى سر برمىآوردند . بعد از فتح ولايت پولار شهزادگان و امرا در زمستان بر رودخانهء جاياق « 2 » جمع شدند و امير سوبداى را با لشكرى بسيار به ولايت آس « 3 » و حدود بلغار فرستادند . و او تا به شهر كويك رفته ، بعد از جنگ بسيار لشكرهاى آن ولايت را شكست داده ايل گردانيد ؛ و امراى آنجا بايان و چيقو به خدمت شاهزادگان آمده اولجاميشى « 4 » كرده و سيورغاميشى يافته بازگشتند و باز ياغى شدند . و چون اين خبر به شهزاده‌ها رسيد بار ديگر امير سوبداى بهادر را فرستادند تا ايشان را گرفت و هركه را مايهء فتنه مىدانست ، به قتل رسانيد . و بعد از آن شهزادگان كنگاچ كرده و هر يكى با لشكر خود به جرگه روان شدند و ولاياتى را كه بر گذر ايشان بود گرفتند . و منكوقاآن به دست چپ بر كنار دريا به جرگه مىرفت ، بچمان « 5 » - كه از امراى بزرگ و صاحب شمشير آن ولايت بود از قوم اوليريك از جماعت قپچاق - و قاچير اوكوله ، از قوم آس ، هردو را بگرفت . و آن‌چنان بود كه اين بچمان با قومى ديگر از دزدان از شمشير جسته بودند و از گريختگان ديگر جمعى به دو پيوستند ، و بر هرطرفى مىزد و چيزى مىربود ، و روزبه‌روز فتنهء او زيادت شد . و چون جاى معيّن نداشت ، لشكر مغول به هيچ وجه او را [ به ] دست نمىتوانستند آورد ، و در ميان بيشه‌هاى كنار اتل « 6 » پنهان مىبود . آخر الأمر قاآن فرمود تا دويست كشتى ساختند و در هركشتى صد مرد مغول بنشاندند ، و او و برادر خودش بوجك بر هردو طرف آب يرگه « 7 » كرده رفتند . در اثناى راه به بيشه‌اى از بيشه‌هاى اتل رسيدند . [ سرگينى تازه ] در خيل خانه كه به زودى كوچ كرده [ بودند ] در آن بيشه يافتند . و چون نيك تفحّص كردند پير زالى يافتند بيمار . از وى پرسيدند كه « اين خيل خانهء كه بود ؟ » گفت : « اين از آن نجمان است . » گفتند : « اكنون وى
هامش
( 1 ) . ق : كلبر ؛ م : كلو ؛ ش كلير . ( 2 ) . متن : جانان . ( 3 ) . متن : اوروس . از روى جامع التواريخ و جهانگشا اصلاح شد . ( 4 ) . متن : نجاميشى . اولجاميشى از مادهء مغولى « آغولجا » به معنى ديدار كردن ، پيوستن به كسى + « ميش » شناسهء فعل ماضى در تركى + « ى » مصدر فارسى است به معنى : تعظيم و نثار كردن ، پيشكش كردن ، و تقديم هديه به شاه و خان هنگام بار يافتن است . - جامع التواريخ ، ج 3 ، ص 2304 . ( 5 ) . متن : نحمان . ( 6 ) . متن : اتيل . ( 7 ) . يرگه : تركى شدهء واژهء مغولى جرگه است .