تاختن كمربند مردى بگرفتى و او را از زين ربودى و اندر هوا همچنان بر دست او را معلّق داشتى و تا مقدار مسافت يك تير پرتاب بردى و بعد از آن او را بىآزار بر زمين نهادى .
و نيز از وى منقول است كه در اثناى اسب تاختن نيزه را در بشاره گاه - كه يك مرد به زور برداشتن آن عاجز بود - زدى و آن بشاره را بر نوك نيزه از زمين برداشته خيلى راه بردى . بعد از آن آهسته او را بر زمين انداختى .
و نيز از وى منقول است كه قطب الدّين سلطان هفده گرز داشت كه او را از پيش دروازه جنگرده كه ميان برج فيروزى و قصر او بود ، پرتاب كردى و به سر برج پشت بر دروازه بيرون انداختى ؛ چنانچه در سر ميدان زمين آمدى . و امثال اين عجايب از وى بسيار نقل كرده كه عهدهء راستى آن بر راوى است . فى الجمله هرپهلوان و كشتىگير و گرزباز و زورآزماى كه در زمان او بودند همه آنچنان پيش قطب الدّين سلطان مىنمودند كه كبوتر در چنگال شاهين و گورخر در پنجهء شير غرين . و او در ايّام حكومت خود مطلقا رسوم و اثر قتلغ سلطان را تغيير و تبديل نمىكرد ، مگر اندك طايفهاى را كه از وى شرارت و فتنهانگيزى سرمىزد ، ايشان را از مرتبهء خود انداخت . و عادت او اين بود كه اگر كسى را دانستى كه مرد كار است ، در تربيت او نهايت سعى مبذول داشتى . و طغراى او از دار الخلافهء بغداد به اين طريق صدور يافت كه « السلطان المعظم قطب الدنيا و الدّين ابو الفتح محمّد برهان امير المؤمنين . »
و او در اوايل حال خود خواجه ضياء الملك را - كه مدّتى مديد وزير صاحب اختيار عمّش بود - همچنان بر وزارت گذاشت ، تا آنكه خواجه در زمان او استقلال بيش از پيش به هم رسانيده ، آخر الأمر جمعى از حاسدان فرصت يافته در مجلس شراب به عرض قطب الدّين رسانيدند كه « اگر حساب ممالك كرمان به راستى از خواجه باز خواهد ، زياده از صد هزار دينار [ 261 الف ] مال سلطان ظاهر مىشود . » بنابراين ، سلطان در حال مستى حكم فرمود كه از وى حساب بگيرند . دشمنان خواجه ضياء الملك چون اين حكم شنيدند ، هريكى به اشتهاى خود بر وى تقريرى نوشته زياده از يك صد و پنجاه هزار دينار به نام او برآوردند . و چون خواجه دانست كه اگر اين معامله به حساب و كتاب افتد دور و دراز خواهد كشيد و آخر به بىحرمتى رسد ، بنابراين ، بر شيوهء مؤيّد الملك بن نظام الملك - كه خدمت سلطان محمّد سلجوقى كرده بود - طومارى ترتيب داد و هرچه داشت از نقد و جنس و ملك و دوكان و سراى و حمام و آنچه بر وى انام مال توانستى گفتن همه را در آن طومار نوشته به خدمت مادر سلطان ، كه حكم او بر همهكس ، خصوصا بر سلطان جارى بود ، فرستاده پيغام داد كه « وقتى كه بنده از خراسان به كرمان آمدم يك اسب و يك شتر پير لنگ نداشتم . اكنون اين همه كه در طومار نوشتهام از دولت شما به دست آوردهام و همه از آن شماست . اگر از راه تصدّق اندك
تاريخ الفي ( فارسى ) — صفحة 3824
مساهمون: غلام رضا طباطبايى مجد
ص٣٨٢٤