چو فاسقى كه بپوشد لباس اهل صلاح * بروزگار تو دارد هوس نشانهء عشق
حديث درد دل ما به گوش كس مرسان * كه خواب مىبرد از ديدهها فسانهء عشق
پس از وفات دلم را سليم آفت نيست * به خاك مور بود پاسبان دانهء عشق
*
اى كاش زخم سينهء ما واكند كسى * شايد ترحمى بدل ما كند كسى
از ما چو برق مىگذرد آفتاب ما * كو فرصتى كه عرض تمنا كند كسى
تكليف جلوه قامت او را ز عقل نيست * آن فتنه را براى چه برپا كند كسى
كس را چو تاب ديدن او نيست در جهان * گردد چو آفتاب كه پيدا كند كسى
خسرو بطعنه گفت كه پنداشت كوهكن * كاريست كار عشق كه تنها كند كسى
خورشيد هر كجا كه حديث تو بشنود * بايد كه اضطراب تماشا كند كسى
نام وطن ملال غريبى فزون كند * بايد سفر بشيوهء عنقا كند كسى
سهل است زر به خاك چو خورشيد ريختن * از خاك زر خوش است كه پيدا كند كسى
اى دل چه پيش مىروى آن به كه در جهان * از دور چون ستاره تماشا كند كسى
ديوانگى سليم بجايى نمىرسد * خود را بكوى عشق چه رسوا كند كسى
*
صبح است و نواى بلبلى مىآيد * زآن طره نسيم سنبلى مىآيد
همچون مژه در ديدهء ما جا دارد * خارى كه ازو بوى گلى مىآيد
*
افسوس كه از شورش اين بحر خطير * عاجز گرديد ناخداى تدبير
از موج بموجست گذارم گويى * مورم كه رهم فتاده بر روى حصير
*
اى دشمن اهل سخن از بىسخنى * در عيب هنر كار تو گوهرشكنى
انصاف چگونه در تو گنجد كه پر است * بيرون تو از كبر و درونت ز منى
همچنانكه گفتم سليم در تمثيل تواناست و اينك چند نمونه از آن :
كى ز حسن سبز در ايران توان شد كامياب * هر كرا طاوس بايد جور هندستان كشد
يار ما با همه جهان يكروست * شمع را پشت و رو نمىباشد