بلگرامى نمونهاى متعدد از مضمونهاى سليم را كه ديگران از او اخذ و گاه به تمام لفظ تكرار كردهاند در سرو آزاد ( از ص 68 ببعد ) آورده است ، و سليم هم در شعر خود ازين باب سخن گفته و اظهار رنجش كرده است :
ديوان خود بدست حريفان مده سليم * غافل مشو كه غارت باغ تو مىكنند
ديوان كيست از سخنانم تهى سليم * تنها نه بر من اين ستم از دست صائبست
از اوست :
سخن هرجا ز صنع كردگارست * گواه پاى بر جا كوهسارست
خصوصا كوه گردون قدر كشمير * كه تيغش مىزند برابر شمشير
نگويم كوه ابدالى تنومند * هزاران كوچك ابدالش چو الوند
سپهر سرفرازش كرده تقدير * در او تابان نجوم از چشم نخجير
زمين طفلى بدامان دايهوارش * فلك نيلوفرى از چشمهسارش
عجب گر آفتاب از سرفرازى * تواند كرد با او تيغبازى
ز رفعت سبزهء او چرخ اخضر * در او بادام گويى چشم اختر
سر تيغش بناف آسمانست * شكم دزديدن افلاك از آنست
بتيغ او نهد گر برق انگشت * ز انگشتش چو غنچه پر شود مشت
بود بختى مست كوه كوهان * شده از ابر بر هر سو كفافشان
بفرقش مهر و مه در چشم انصاف * ز آب زر دو نقطه بر سر قاف
شكسته شيشهء افلاك سنگش * ستاره پنبهء داغ پلنگش
شهيد او چه پرويز و چه فرهاد * بخونريزيست تيغش تيغ جلاد
در او از گرم رفتاريست نوميد * سوار شير برفين است خورشيد
پى خدمت به پيشش چرخ دوار * بيك پا ايستاده همچو پرگار
ز عشقش قاف دايم مىزند لاف * بساط عشق بين از قاف تا قاف
در او گرديده از سنگ آشكارا * رهى باريك همچون تار خارا
همانا كافرست اين كوه خونخوار * كه دارد بر كمر زين راه زنار
بتى لوح سرين از لخت سنگش * شده موى كمر اين راه تنگش
چو رويينتن كمندى كرده پرچين * وز آن هر گام خالى كرده صد زين