بسال و ماه نگنجد شمار داغ دلم * حساب داغ تو روز حساب مىبايست
بيك گشودن چشم تو گشت معلومم * فسانهيى كه به چندين كتاب مىبايست
خموش وصل جمال تو مىكند فرياد * كه مهر بر دهن آفتاب مىبايست
شهيد زخم تو تا روز حشر مىگويد * كه خون خفتهء ما مشك ناب مىبايست
*
تنم بىوصل او از تهمت هستى خجل باشد * نفس در سينهام بال تپيدنهاى دل باشد
بگرد كلفت از بس چهرهء زردم گرفتارست * به دريا گر فتد عكس از دلم در زير گل باشد
تراود هستى از سيماى خود اهل شهادت را * بپيچم گر سر از شمشير او خونم بحل باشد
بپوشم گر ز رويش چشم قاسم زنده كى مانم * نفس در سينه با تار نگاهم متصل باشد
*
تا چند نشأه موج زند در دماغ دل * اى عشق مستيى كه بريزم اياغ دل
يا رب اسير دام كه شد ، هر نفس غمى * در سينهام درآيد و جويد سراغ دل
دوزخ كجا و سينهء لبريز غم كجا * گردى بود چكيده ز دامان داغ دل
مدهوش تا بحشر بمانيم اگر شود * بوى غم تو بادهفروش دماغ دل
قاسم بريز تخم جنون را كه جوش زد * صد چشمهسار درد بهر سوز داغ دل
*
بس كه تاريكست از بخت سيه كاشانهام * جامه نيلى مىكند مهتاب در ويرانهام
نيستم فارغ ز سير بند و زندان يك نفس * گاه در چاك قفس گه در شكاف شانهام
چون دلم گيرد تپيدن چرخ را از جا كند * در فلاخن مىگذارد آسيا را دانهام
بىتو در عمرى كه مى در ساغر عشرت كند * مىكشد شمشير بر ساقى لب پيمانهام
قصهء بىتابى من چرخ را حيران كند * پاى رهرو را كند در خواب خوش افسانهام
گر نباشد شمع در محفل به ياد بزم او * مىنشيند چون مگس بر انگبين پروانهام
نى نسيم نوبهارم نى شميم زلف يار * حيرتى دارم نمىدانم چرا ديوانهام
با دل مخمور قاسم جذبهيى ديگر نبود * مى خود آيد از لب خم تا لب پيمانهام
*
ز بس با بىقراريهاست پيوند قرار من * زند دامان وحشت بر رم آهو غبار من