*
بذوقى مىكنم تكرار حرف دلستانى را * كه دل در سينه پندارد كه مىبوسم دهانى را
نمىدانم تو خواهى بود يا گردون ولى دانم * كه دامنگير گردد خون من نامهربانى را
ز سوز عشق مغزم پخته شد ور نيستت باور * به سنگ امتحان بشكن ز جسمم استخوانى را
ببار آورد چندين نخل حسرت در دلم دوران * يكى ننشاند در دامان من سرو روانى را
به مهر دلبرى بر هم خورد هنگامهء يوسف * چو در بازار رعنايى برآرايى دكانى را
گرانى مىبرم شاپور از كويى به صد حسرت * خجل گشتم ز بس تصديع دادم آستانى را
*
چنين كه شد مى خونجگر حوالهء ما * بلاكشى نتوان يافت همپيالهء ما
ز بس كه شهره به خون خوردنيم در عالم * نمىخورند حريفان مى از پيالهء ما
بجاى درس و دعا زمرهء سيهبختان * رموز عشق تو خوانند از رسالهء ما
چگونه زار نناليم كاهل محنت را * سرود مجلس عيش است آه و نالهء ما
بيار باده كه گرديد بر طرف شاپور * ز وصل يكدمه اندوه ديرسالهء ما
*
نخواهد روز شد تا نيمجانى در تنست امشب * بفرداى قيامت گوئيا آبستنست امشب
مى رشكى كه دايم غير را در كاسه مىكردم * سرت گردم چرا آن باده در جام منست امشب
عجب دارم كه فرداى قيامت نيز برخيزم * كه خوش كوه غمى بىاو مرا بر دامنست امشب
نياسود از هجوم اشك يكدم چشم خونبارم * چراغ ديده را اشك دمادم روغنست امشب
شبست اى آشنا احوال شاپور از كه مىپرسى * خدا داند كه جايش در كدامين گلخنست امشب
*
من و خيال تو پرواى اين و آنم نيست * دماغ صحبت ياران همزبانم نيست
ز روزگار ندانم چه طالعست مرا * كه يك ستاره بهر هفت آسمانم نيست
چگونه شام فراق ترا بروز آرم * كه گرچه صبر بود عمر جاودانم نيست
حديث شكوهء من گفتهاند مى ماند * برنگ گفتهء من ليك از زبانم نيست
خدا كه شاهد حالست داند اين شاپور * كه غير مغز محبت در استخوانم نيست
*