جدائيم ز صفاهان بود بسى مشكل * كه زود زود دل از دل نمىتوان برداشت
ز عبن سرمه به چشم بتان سيهپوشست * كه پا براى چه از خاك اصفهان برداشت
گمانش اينكه مرا برگرفته است از خاك * فلك كه رويم از آن خاك آستان برداشت
ببخت عشق مكاريد تخم عيش بدل * كه گل بچهرهء من كشت و زعفران برداشت
هنوز رسم گدايى نبود در عالم * كه ديده كاسه بدريوزهء بتان برداشت
مسافرم پى كحل الجواهر و چشمم * جهان به زير پى آورد تا نشان برداشت
به آستانهء شاه نجف كه خاكش را * بتوتيايى كحال اختران برداشت
*
هر كس كه زد بصدق دم از عشق چون سحر * از جيب آفتاب برآرد هميشه سر
ز آسودگيست گر بودت پيرهن درست * از خامى است گر بودت آب در جگر
از خويشتن برون رو زآنسانكه سوى دوست * صد بار اگر شوى نشود سايه را خبر
از جور يار برنتوان داشت دل ز يار * از بهر درد سر نتوان كرد ترك سر
در فرقت تو روز حياتم بشب رسيد * اى شام طرهات شب هجر مرا سحر
يك ره چو دولت از در اميد من درآى * اى از غم جمال تو خورشيد دربدر
دردم ز بدگمانى باور نمىكنى * گر چون سرشك خويشتن افتم ز دل بدر
اى فتنه را كرشمهء چشم تو رهنماى * دلهاى خسته را سر زلف تو راهبر
مگذر ببوستان كه مبادا كند ز شوق * با قامت تو سرو سهى دست در كمر
دست طلب ز دامن خورشيد بازداشت * هر ذرهيى كه ديد به روى تو يك نظر
اى رشك آفتاب بدوران حسن تو * رسمى است تازه عاشقى ذره با قمر
انجم ز ديدن مه روى تو كردهاند * خورشيد را ز انجمن آسمان بدر
مغرور حسن خويشى و دانستهاى تو هم * كاين رتبه در جمال ندارد كسى دگر
قدرت ز آسمان گذرد گر ز روى صدق * سايى جبين به خاك در شاه بحر و بر
شاه نجف على ولى آنكه درگهش * بر پيش طاق كيوان سايد ز قدر سر
*
بتى كه داشت نگاهش مرا ز حيرت لال * درآمد از در من نيم شب خيال مثال
چو شمع شعلهء شوق منش روان از پيش * چو سايه دود دل عاشقانش از دنبال
نگه چو تيززبانان بگفتوگو مشغول * كرشمه همچو كريمان در انتظار سؤال