موشكافيهاى چشمش ديدهاى * سادهلوحيهاى رخسارش نگر
با وجود باددستيهاى زلف * باد در دست هوادارش نگر
بعد آزادى ز راه تير او * برنمىخيزد گرفتارش نگر
بىطلب شاپور در بزمش مرو * ذوق اگر دارى بديوارش نگر
*
شكوه بىصبرست خواهم ترك كردن كام خويش * جاى رنجش نيست زين درمىبرم آرام خويش
تا بكى از رشك گردد بند بندم داغ داغ * مىروم يك داغ مىسوزم بهفت اندام خويش
بس كه از دوران سيهبختم من كوتاهروز * هم ز شمع صبح افروزم چراغ شام خويش
هرگزم از صيد مرغى كام دل حاصل نشد * وز حريصى بارها افتادهام در دام خويش
زهر دورى قاتل و زهراب حسرت جانگزاست * طرفه زهرآلوده خونى كردهام در جام خويش
من كجا شاپور و وصل بزم ، بس باشد مرا * اينكه نام يار مىبينم گه از ايام خويش
*
تنها نه خانهء دل ديوانه سوختيم * زين آه خانهسوز بسى خانه سوختيم
پشمينهء صلاح كه گل گل شد از شراب * آتش زديم و بر در ميخانه سوختيم
از بهر چشمزخم حريفان بادهنوش * جاى سپند سبحهء صد دانه سوختيم
امشب ببزم وصل ز سر تا قدم چو شمع * از رشك خويش و طعنهء بيگانه سوختيم
روشن نشد ز آتش ما شمع خانهيى * همچون چراغ كور بويرانه سوختيم
دل را سر شنيدن قول و غزل نماند * از بس دماغ خويش بافسانه سوختيم
شاپور شمع عارض جانان چو برفروخت * پرواى جان نكرده چو پروانه سوختيم
*
منزل بجز از گوشهء ويرانه نداريم * ما خانهخرابان خبر از خانه نداريم
مگذر ز خرابات كه زير فلك امروز * جايى بصفاى در ميخانه نداريم
صد چاك بجيب سحر از مردن شمع است * ما سنگدلان ماتم پروانه نداريم
چون فاخته عمريست كه همسايهء سرويم * در سايهء ديوار كسى خانه نداريم
ظرفى كه ز دل بود درين خانه شكستيم * زآن كف قدح ماست كه پيمانه نداريم
شاپور بخاكيم درين كوى برابر * آن نيست كه قدرى بر جانانه نداريم